زمان مصیبت و بلا قشنگ تر و متعالی تر می شود.» رطوبت کابین رئیس جمهوری آن دو را در رخوتی غیرواقعی غرق کرده بود. عشق بدون سؤال و جواب آسان تر شده بود. ساعاتی تصورناپذیر را با هم می گذراندند. دست در دست هم روی صندلی های راحتی ایوان می نشستند و به دل راحت یکدیگر را می بوسیدند. از نوازش ها، بدون بی صبری سرمست می شدند. در سومین شب رخوت، زن با بطری عرق رازیانه در انتظار او مانده بود. در گروه دختران دختردایی ئیلده براندا مخفیانه از آن عرق مینوشید و بعدها هم، موقعی که زنی شوهردار بود و صاحب فرزند شده بود، باز هم در اتاق را قفل می کرد و با دوستانی که آن جهان عاریه به او عرضه داشته بود، عرق میخورد. دلش می خواست کمی لول شود تا مجبور نباشد آگاهانه به سرنوشت خود فکر کند، ولی فلورنتینو آریثا آن عرق خوری را به حساب این گذاشت که او بدان نحو می خواهد برای برداشتن قدم آخر شهامتی به دست آورد. با این فکر قوت قلب به دست آورده بود، آن قدر که توانست با نوک انگشتانش گردن چروکیده او را نوازش کند، بعد سینههایش را که با سینه بندی فلزی بالا نگاه داشته شده بود، و بعد کمرش را با آن استخوان های پوسیده، و بعد رانهای مثل ماده گوزن پیرش را. ممانعتی نمیکرد، با چشمان بسته، با لذت و بدون آن که لرزشی بر اندامش مستولی شود حرکات او را می پذیرفت. سیگار میکشید و جرعه جرعه عرق می نوشید. آخر سر وقتی نوازش های او به شکمش رسید، قلبش از عرق رازیانه پر شده بود.
گفت: «اگر قرار است آن کار را بکنیم، بهتر است مثل دو تا آدم بزرگ باشیم.»
او را همراه خود به اتاق خواب کشاند و با چراغ روشن، بدون هیچ گونه حجب و حیا شروع کرد به لخت شدن. فلورنتینو آریثا طاق باز روی تخت
گفت: «اگر قرار است آن کار را بکنیم، بهتر است مثل دو تا آدم بزرگ باشیم.»
او را همراه خود به اتاق خواب کشاند و با چراغ روشن، بدون هیچ گونه حجب و حیا شروع کرد به لخت شدن. فلورنتینو آریثا طاق باز روی تخت