نام کتاب: عشق در زمان وبا
سیاح انگلیسی در اوایل قرن نوزدهم در مورد آن سفر با قایق و قاطر که حتی ممکن بود پنجاه روز طول بکشد، نوشته بود: «یکی از بدترین و ناراحت ترین سفرهایی است که ممکن است برای بشر پیش بیاید.» این مسئله پس از اولین هشتاد سال کشتیرانی بخاری واقعیت نداشت ولی بعد بار دیگر تا ابد واقعیت پیدا کرده بود، وقتی که تمساح ها آخرین پروانه ها را بلعیدند و آن خزنده های کوچولوی پستاندار مادرانه ناپدید شدند. طوطی ها از بین رفتند، میمونها و دهات تمام شدند. همه چیز تمام شد.
ناخدا می خندید و می گفت: «مسئله ای نیست. تا چند سال دیگر با ماشین های آخرین سیستم از روی رودخانه خشک سفر خواهیم کرد.»
فرمینا داثا و فلورنتینو آریثا در سه روز اول در بهار شیرین آن ایوان خصوصی در حفاظ مانده بودند ولی هنگامی که هیزم جیره بندی شد و آن دستگاه هوای مطبوع دیگر کار نمی کرد، کابین رئیس جمهوری به قهوه جوشی در حال جوش تبدیل شد. فرمینا شبها خود را با نسیمی که از رودخانه و از پنجره ها داخل می شد زنده نگاه می داشت و با حوله پشه ها را می راند. تلمبه حشره کش وقتی کشتی در حرکت نبود، به هیچ دردی نمی خورد. درد گوشش هم غیرقابل تحمل شده بود. اما یک روز صبح که از خواب بیدار شد ناگهان درد تمام شد و از بین رفت، درست مثل این که چند جیرجیرک را زیر پا له کرده باشد. تا شب و تا وقتی که فلورنتینو آریثا با او صحبت کرد و او برای شنیدن حرفش مجبور شد گوش راست خود را پیش ببرد، متوجه نشد که شنوایی گوش چپش را از دست داده است. به کسی نگفت. تسلیم شد. چون آن نیز یکی دیگر از عیب و نقص های چاره ناپذیر پیری بود.
با وجود تمام آن احوال، تأخیر کشتی به نفع آنها تمام شده بود؛ موهبتی بود الهی. فلورنتینو آریثا یک بار در جایی خوانده بود: «عشق در

صفحه 519 از 536