ارباب های زمین هایشان، از دست مرض وبای نامرئی، از دست جنگ هایی که داشتند تخم ریزی می کردند و دولت سعی داشت آنها را با عهدنامه هایی نامفهوم، پنهان نگاه دارد، در همان حین، مسافرانی که حوصله شان سر رفته بود مسابقه شنا می دادند، شکارهایی ترتیب می دادند و با ایگواناهای زنده از شکار برمی گشتند، شکم آنها را پاره می کردند و بعد با جوالدوز می دوختند؛ بعد از آنکه تخم های آنها را از شکم بیرون می آوردند و همان طور نرم و شفاف روی نرده های کشتی آویزان می کردند تا خشک شوند. فاحشه های فقیر دهات اطراف به دنبال مسیر کشتی خود را به آنجا رسانده بودند، در ساحل چادر زده بودند و با موسیقی و مشروبات در مقابل کشتی لنگر انداخته آشوبی برپا کرده بودند.
فلورنتینو آریثا خیلی وقت پیش از آن که به مقام ریاست «ش. ر. ک» برسد، گزارشاتی نگران کننده در باره موقعیت رودخانه دریافت می کرد، اما فقط سرسری نگاهشان میکرد و بس. سعی می کرد شرکای خود را آرام کند و دلداری دهد: «نگران نشوید وقتی هیزم تمام شود کشتی ها با نفت حرکت خواهند کرد.» از بس تمام حواسش پی عشق فرمینا داثا بود دیگر به آن مسئله فکر نکرده بود. وقتی متوجه واقعیت قضیه شد که دیگر کار از کار گذشته بود، باید رودخانه جدیدی اختراع می کردند. شبها حتی در مواقعی که جریان آب آرام بود برای خوابیدن باید لنگر می انداختند و به این شکل زیستن نیز غیرممکن می شد. مسافران که اغلب اروپایی بودند، از بوی گند کابین های خود فرار می کردند، تمام شب روی عرشه قدم می زدند، با همان حوله ای که عرق خود را خشک می کردند، انواع و اقسام حشرات و حیوانات را می راندند و به هنگام سحر خسته و هلاک و بادکرده از نیش حشرات بر جای می ماندند. یک
فلورنتینو آریثا خیلی وقت پیش از آن که به مقام ریاست «ش. ر. ک» برسد، گزارشاتی نگران کننده در باره موقعیت رودخانه دریافت می کرد، اما فقط سرسری نگاهشان میکرد و بس. سعی می کرد شرکای خود را آرام کند و دلداری دهد: «نگران نشوید وقتی هیزم تمام شود کشتی ها با نفت حرکت خواهند کرد.» از بس تمام حواسش پی عشق فرمینا داثا بود دیگر به آن مسئله فکر نکرده بود. وقتی متوجه واقعیت قضیه شد که دیگر کار از کار گذشته بود، باید رودخانه جدیدی اختراع می کردند. شبها حتی در مواقعی که جریان آب آرام بود برای خوابیدن باید لنگر می انداختند و به این شکل زیستن نیز غیرممکن می شد. مسافران که اغلب اروپایی بودند، از بوی گند کابین های خود فرار می کردند، تمام شب روی عرشه قدم می زدند، با همان حوله ای که عرق خود را خشک می کردند، انواع و اقسام حشرات و حیوانات را می راندند و به هنگام سحر خسته و هلاک و بادکرده از نیش حشرات بر جای می ماندند. یک