نام کتاب: عشق در زمان وبا
عمرش، ناگهان و بی اراده آن را به یاد می آورد، مثل جای زخمی قدیمی که یکمرتبه تیر می کشد.
روزهای بعد، گرم و طولانی بودند. رودخانه متلاطم و رفته رفته باریک تر شد. به جای آن درختان تنومندی که آن طور فلورنتینو آریثا را در اولین سفرش متحیر کرده بود، اکنون فقط دشتهایی سفید همانند نمکزار به چشم می خورد. آثار جنگل هایی که کوره های کشتیها آنها را بلعیده بودند، خرابه های دهاتی که به امان خدا رها شده بودند و کوچه های آنها را حتی در بدترین دوران خشکسالی، سیل برداشته بود. مسافران، دیگر در نیمه های شب از صدای آواز آن خزنده های کوچولو در روی ساحل که به صدای آواز پری های دریایی می ماند از خواب نمی پریدند، بلکه بوی گند اجسادی بیدارشان می کرد که روی آب شناور بودند و به سمت دریا پیش می رفتند. دیگر نه جنگی وجود داشت و نه وبا، با این حال آن اجساد آماس کرده همچنان روی آب شناور بودند.
ناخدا برای یک بار هم شده حالتی موقرانه به خود گرفت و گفت: «ما از مقامات بالا دستور داریم به مسافران بگوییم که این اجساد، اجساد غرق شدگان اتفاقی است.»
اکنون به جای قال و مقال طوطی‌ها و جیغهای رسواکننده میمونها که در زمانهای گذشته گرمای دوازده ظهر را تشدید می کردند، آنچه باقی مانده بود، سکوت عظیم زمین های بایر بود.
جاهایی که می بایستی هیزم گیری می کردند خیلی معدود و از هم دور بودند، طوری که وفاداری جدید روز چهارم سفر بدون سوخت بر جای ماند. تقریبا یک هفته لنگر انداخته بود و ملوانها در جستجوی درختان تک و توک به باتلاق‌هایی پوشیده از خاکستر پا گذاشته بودند. کسی دیگری باقی نمانده بود. هیزم شکنان فراری شده بودند، از دست ظلم

صفحه 517 از 536