نام کتاب: عشق در زمان وبا
بودند. این به آن در! اغلب نگران آمریکا ویکونیا شده بود که بوی کهنه های نوزادی‌اش، غرایزی مادرانه را در او بیدار می کرد. همیشه می ترسید که دخترک بوی او را تحمل نکند؛ بوی پیرمردی نابالغ. ولی تمام این چیزها به زمان گذشته تعلق داشت. آنچه حالا برایش اهمیت داشت این بود که برای اولین بار پس از آن بعدازظهری که عمه اسکولاستیکا کتاب دعای خود را روی پیشخوان تلگرافخانه گذاشته بود، فلورنتینو آریثا دیگر هرگز مثل آن شب احساس خوشبختی نکرده بود. سعادتی که او را به وحشت انداخته بود.
داشت خوابش می برد که حسابدار کشتی ساعت پنج صبح در بندر سامیرانو از خواب بیدارش کرد تا تلگرافی فوری را به دست او بدهد؛ از جانب لئونا کاسیانی، با تاریخ روز قبل. تمام وحشتش فقط روی یک سطر جای گرفته بود: «آمریکا ویکونیا دیروز فوت کرد. دلیل مجهول.» ساعت یازده با رد و بدل تلگرافی با لئونا کاسیانی به جزئیات آن مرگ واقف شد. خودش پشت دستگاه تلگراف نشست، کاری که دیگر از زمان کارمندی خود در تلگرافخانه انجام نداده بود. آمریکا ویکونیا به خاطر رفوزه شدن در امتحانات نهایی داشت از غصه دق می کرد و یک شیشه داروی دل درد را که در واقع عصاره تریاک بود از اتاق بهداری شبانه روزی دزدیده بود. فلورنتینو آربثا در ته دل می دانست که آن خبر، خبری است ناتمام. نه، آمریکا وبکونیا از خود یادداشتی بر جای نگذاشته بود تا تقصیر را به گردن کسی بیندازد. لئونا کاسیانی والدین او را خبر کرده بود و آنها داشتند از شهر پوئرتر پادره سر می رسیدند تا در مراسم تشییع جنازه او در ساعت پنج بعداز ظهر شرکت کنند. فلورنتینو آریثا نفس راحتی کشید. تنها کاری که می توانست برای ادامه زیستن انجام دهد این بود که آن خاطره را فراموش کند، آن را در حافظه خود خط زد. گرچه در سالهای باقیمانده

صفحه 516 از 536