نام کتاب: عشق در زمان وبا
دو و سه تمام شد، وقتی ننوها در سالن آویزان می شد، متوجه شد که دردش، خیلی شدیدتر از میل در کنار او ماندن است. می دانست که فقط با گفتن دردش به او آرام تر خواهد شد، ولی چیزی نگفت تا او را نگران نکند. اکنون چنان خوب او را می‌شناخت که انگار تمام عمر در کنارش زندگی کرده بود، می دانست که او برای تسکین درد گوش او حاضر و آماده است تا به کشتی دستور دهد بلافاصله به بندر بازگردد.
فلورنتینو آریثا پیش بینی کرد که آن شب داستان از چه قرار است و از جا بلند شد تا برود. دم در کابین خواست برای خداحافظی او را ببوسد، ولی او گونه چپ خود را پیش برد. نفس زنان اصرار ورزید و او این مرتبه گونه راست خود را عرضه کرد، با چنان لوندی ای که حتی در زمان محصل بودنش هم آن طور ندیده بودش. باز پافشاری کرد و آن وقت زن بوسه اش را پذیرفت؛ با لرزشی که سعی داشت با خنده پنهانش کند؛ با خنده ای که از شب زفاف خود فراموشش کرده بود.
گفت: «پروردگارا، نمی دانم چرا وقتی با کشتی سفر می کنم، این طور خل می شوم!»
فلورنتینو آریثا مورمورش شد. همان طور که خود او گفته بود، بوی بد پیری می داد، ولی همان طور که از میان هزار راه کسانی که در ننوهای خود خفته بودند به طرف کابین خود می رفت، خودش را تسکین می داد که حتما خود او نیز همان بو را می‌دهد؛ بویی که چهار سال از دیگری بزرگ تر بود. بدون شک او نیز با همان حس آن را بو کشیده بود. بوی رسوب بشری بود. بویی که در معشوقه های پیرتر از خود یافته بود. همان طور هم آنها به نوبه خود. بیوه زن ناثارت که همیشه بی پرده صحبت می‌کرد، با صراحت لهجه به او گفته بود: «حالا هر دوی ما بوی لاشخور می دهیم.» بوی هم را تحمل می کردند، چون با هم مساوی

صفحه 515 از 536