دیگر درود می فرستاد یا از جلوی دهکده ای که در خواب فرو رفته بود میگذشت یا وقتی آهسته می کرد تا از روی ماسه های ته رودخانه عبور کند، آن وقت بار دیگر گوشش درد می گرفت. داشت برایش تعریف می کرد که چگونه همیشه در آن مسابقات شعر حضور می یافت، چون نگران دیدن او بود با دیدن او که سوار آن کشتی هوایی شده بود، موقعی که سوار آن در چرخه آکروباتی شده بود، چگونه با تشویش در انتظار جشن های عمومی می ماند تا فقط او را ببیند.
اغلب او را دیده بود، ولی هرگز به فکرش نرسیده بود که فقط برای دیدن او به آنجا آمده است. به هر حال الان یک سال می شد، یعنی از وقتی که نامه های او را خوانده بود، از خود سؤال می کرد که چطور هیچ وقت در آن مسابقات شعر شرکت نکرده است، چون بدون شک حتما برنده می شد. فلورنتینو آریثا به دروغ گفت که فقط برای او شعر می سروده و فقط هم خودش آنها را می خوانده. آن وقت زن بود که در تاریکی به دنبال دست او گشت و آن را برخلاف شب قبل، در انتظار یافت. زن حرکتی غیرمنتظره کرد و فلورنتینو آریثا حس کرد که قلبش دارد منجمد می شود.
گفت: «زنها چه موجودات عجیبی هستند.» زن مثل یک کبوتر جوان خندید و بار دیگر به آن زوج پیر فکر کرد. میدانست که فکر آنها دیگر هرگز از سرش بیرون نخواهد رفت، گرچه آن شب می توانست غم آنها را تحمل کند، چون آرام بود، در عمرش فقط چند بار آن طور احساس آرامش کرده بود؛ تهی و پاک از هر گونه گناه. دلش می خواست تا سحر به همان حال بر جای بماند، با دست او که داشت در دستش مثل یخ آب می شد. ولی عذاب گوش درد داشت امانش را می برید. وقتی موسیقی پایان یافت، وقتی متفرق شدن مسافران درجه
اغلب او را دیده بود، ولی هرگز به فکرش نرسیده بود که فقط برای دیدن او به آنجا آمده است. به هر حال الان یک سال می شد، یعنی از وقتی که نامه های او را خوانده بود، از خود سؤال می کرد که چطور هیچ وقت در آن مسابقات شعر شرکت نکرده است، چون بدون شک حتما برنده می شد. فلورنتینو آریثا به دروغ گفت که فقط برای او شعر می سروده و فقط هم خودش آنها را می خوانده. آن وقت زن بود که در تاریکی به دنبال دست او گشت و آن را برخلاف شب قبل، در انتظار یافت. زن حرکتی غیرمنتظره کرد و فلورنتینو آریثا حس کرد که قلبش دارد منجمد می شود.
گفت: «زنها چه موجودات عجیبی هستند.» زن مثل یک کبوتر جوان خندید و بار دیگر به آن زوج پیر فکر کرد. میدانست که فکر آنها دیگر هرگز از سرش بیرون نخواهد رفت، گرچه آن شب می توانست غم آنها را تحمل کند، چون آرام بود، در عمرش فقط چند بار آن طور احساس آرامش کرده بود؛ تهی و پاک از هر گونه گناه. دلش می خواست تا سحر به همان حال بر جای بماند، با دست او که داشت در دستش مثل یخ آب می شد. ولی عذاب گوش درد داشت امانش را می برید. وقتی موسیقی پایان یافت، وقتی متفرق شدن مسافران درجه