نام کتاب: عشق در زمان وبا
فرمینا داثا تمام بعداز ظهر به فکر این بود که فلورنتینو آریثا بدون این که در کابین او را بزند، برای دیدنش به چه حیله‌ای متوسل می شود. با فرارسیدن ساعت هشت طاقتش تمام شده بود، دلش می خواست کنار او باشد. به راهرو پا گذاشت به امید این که به او برخورد کند؛ برخوردی گویی از روی تصادف. مجبور نشد چندان قدمی بردارد. فلورنتینو آریثا آنجا در راهرو روی یک صندلی نشسته بود. ساکت و محزون درست مثل زمانی که در پارک انجیل نویسان به انتظار می نشست. دو ساعت بود که داشت از خود سؤال می کرد برای دیدن او باید چه کند. هر دوی آنها از دیدن یکدیگر اظهار تعجب کردند. هر دو می‌دانستند تعجبشان مصنوعی است. با هم به روی عرشه درجه یک به گردش رفتند. جایی که مملو از جوانان بود. اکثریت آنها محصلینی بودند پر سر و صدا که در آخرین جشن تعطیلات خود را از خستگی هلاک میکردند. فلورنتینو آریثا و فرمینا داثا انگار خودشان هم محصل باشند، روی چهار پایه های بار نشستند و در بطری نوشابه نوشیدند. فرمینا ناگهان خود را در موقعیتی دید که آن همه از آن وحشت داشت. گفت: «چه وحشتناک!» فلورنتینو آریثا از او سؤال کرد چه فکری آن طور وحشتزده اش کرده است.
جواب داد: «آن پیرزن و پیرمرد بی چاره. همان کسانی که با ضربات پارو در قایق به قتل رسیده بودند.»
بعد از آن که موسیقی به پایان رسید، بعد از مکالمه ای طولانی و بدون کنایه در ایوان تاریک هر دو تصمیم گرفتند که بروند بخوابند. ماه وجود نداشت و آسمان ابری بود، در افق برقی بدون رعد زده می شد که برای لحظه ای آن دو را روشن می کرد. فلورنتینو آریثا برای او سیگار می پیچید، ولی او فقط چهار تا کشید. درد گوش داشت عذابش می داد. برای چند لحظه ای ساکت می شد و بعد وقتی کشتی سوت می‌کشید و به یک کشتی

صفحه 513 از 536