پستاندار کوچولو که همانند زنها فرزندان خودشان را شیر می دادند و با صدایی عین صدای زنان واقعی گریه می کردند، نژادی بود که با فشنگ های شکارچیان مبتدی از بین رفته و تمام شده بود.
ناخدا ساماریتانو با علاقه ای مادرانه آن خزندهها را دوست داشت. به نظرش می رسید آنها خانم هایی محکوم به عشقی ناکام هستند. هرگز نخواسته بود این افسانه را قبول کند که آنها در عالم حیوانات، تنها حیوانات ماده ای هستند که جفت نر ندارند. هرگز به کسی اجازه نداده بود از روی کشتی به آن حیوانات شلیک کند. عملی که با وجود ممنوع بودن قانونی باز هم معمول بود. وقتی یک شکارچی اهل کارولینای شمالی، از فرمان او سرپیچی کرده و با شلیکی بسیار دقیق، کله یک مادر را متلاشی کرده بود و بچه او روی جسد مادر جیغ میزد و اشک می ریخت، ناخدا حیوان یتیم را سوار کشتی کرده بود تا همراه خود ببرد. آن شکارچی را هم پیاده کرده و در کنار آن مادر مقتوله، در آن ساحل متروک، تنها بر جای گذاشته بود. بعد به خاطر شکایت سیاسی، شش ماه زندانی شده و کم مانده بود جواز کشتیرانی را هم از او بگیرند، ولی او از زندان درآمده و حاضر بود اگر باز چنان مسئله ای پیش آمد، بار دیگر نیز همان طور رفتار کند. به هر حال این مسئله تاریخی شده بود: حیوان کوچولوی یتیم که در باغ وحش حیوانات نادر در شهر سان نیکلاس د بارانکاس بزرگ شده و سالیان سال در آنجا زیسته بود، آخرین حیوان از آن نژاد بود که در آنجا دیده شده بود.
گفت: «هر بار که از جلوی آن ساجل عبور میکنم از خداوند تقاضا میکنم کاری کند که آن مردک آمریکایی یک بار دیگر سوار کشتی من بشود تا من هم بتوانم بار دیگر او را تک و تنها آنجا رها کنم.»
فرمینا داثا که در ابتدا چندان از او خوشش نیامده بود چنان نسبت به مرد غول آسای رقیق القلب به رقت آمد که از همان روز صبح جای خاصی
ناخدا ساماریتانو با علاقه ای مادرانه آن خزندهها را دوست داشت. به نظرش می رسید آنها خانم هایی محکوم به عشقی ناکام هستند. هرگز نخواسته بود این افسانه را قبول کند که آنها در عالم حیوانات، تنها حیوانات ماده ای هستند که جفت نر ندارند. هرگز به کسی اجازه نداده بود از روی کشتی به آن حیوانات شلیک کند. عملی که با وجود ممنوع بودن قانونی باز هم معمول بود. وقتی یک شکارچی اهل کارولینای شمالی، از فرمان او سرپیچی کرده و با شلیکی بسیار دقیق، کله یک مادر را متلاشی کرده بود و بچه او روی جسد مادر جیغ میزد و اشک می ریخت، ناخدا حیوان یتیم را سوار کشتی کرده بود تا همراه خود ببرد. آن شکارچی را هم پیاده کرده و در کنار آن مادر مقتوله، در آن ساحل متروک، تنها بر جای گذاشته بود. بعد به خاطر شکایت سیاسی، شش ماه زندانی شده و کم مانده بود جواز کشتیرانی را هم از او بگیرند، ولی او از زندان درآمده و حاضر بود اگر باز چنان مسئله ای پیش آمد، بار دیگر نیز همان طور رفتار کند. به هر حال این مسئله تاریخی شده بود: حیوان کوچولوی یتیم که در باغ وحش حیوانات نادر در شهر سان نیکلاس د بارانکاس بزرگ شده و سالیان سال در آنجا زیسته بود، آخرین حیوان از آن نژاد بود که در آنجا دیده شده بود.
گفت: «هر بار که از جلوی آن ساجل عبور میکنم از خداوند تقاضا میکنم کاری کند که آن مردک آمریکایی یک بار دیگر سوار کشتی من بشود تا من هم بتوانم بار دیگر او را تک و تنها آنجا رها کنم.»
فرمینا داثا که در ابتدا چندان از او خوشش نیامده بود چنان نسبت به مرد غول آسای رقیق القلب به رقت آمد که از همان روز صبح جای خاصی