همان آگاهی به خجالت، باعث خجالت بیشتری می شد، طوری که ناخدا ساماریتانو متوجه شد و دلش به رقت آمد. به دادشان رسید و با توضیحات خود آنها را از حالت خجالت بیرون کشاند. دو ساعت تمام کار کردن دستگاه راهنمایی کشتی را برایشان شرح داد. داشتند در رودخانه ای وسیع به آرامی پیش می رفتند؛ ساحل در دوردست بود و تا خط افق ادامه داشت. برخلاف آب های متلاطم دهانه رودخانه، آب اکنون به آرامی جریان داشت و بلورین بود و در زیر آن آفتاب بی رحمانه، مثل یک فلز می درخشید. در نظر فرمینا داثا چنان می رسید که گویی دلتایی است مملو از جزایر کوچک ماسه ای .
ناخدا به او گفت: «از رودخانه فقط همین برایمان باقی مانده است.»
در واقع فلورنتینو آریثا از آن همه تغییرات حیرت کرده بود. حیرتی که روز بعد حتی شدت هم گرفت. دید که کشتیرانی چقدر مشکل شده است، دید که آن رودخانه که پدر رودخانه های دیگر بود و یکی از بزرگترین رودخانه های جهان، صرفا خاطره ای است فریبنده. ناخدا ساماریتانو برایشان توضیح داد که چگونه پنجاه سال بریدن درختان جنگل که هیچ کس هم آن را کنترل نمی کرد، رودخانه را نابود کرده بود. کوره های کشتیها، هیزم های درختان عظیم جنگل را بلعیده بودند. همان درختان عظیمی که فلورنتینو آریثا را در آن سفر اولیه آن طور دلگیر کرده بودند. فرمینا داثا حیواناتی را که دلش می خواست ببیند، در آنجا نمی دید. شکارچیان چرم، چرمسازی های نیواورلئان نسل آن تمساح ها را از بین برده بودند؛ تمساح هایی که در ساحل خود را به مردگی می زدند و ساعت ها با دهانی باز بر جای می ماندند تا پروانه ها را شکار کنند. طوطی ها با آن جیغ و داد، میمون ها با آن جیغهای مثل جیغ دیوانگان، رفته رفته با خلوت شدن جنگل از بین رفته و مرده بودند. آن خزنده های
ناخدا به او گفت: «از رودخانه فقط همین برایمان باقی مانده است.»
در واقع فلورنتینو آریثا از آن همه تغییرات حیرت کرده بود. حیرتی که روز بعد حتی شدت هم گرفت. دید که کشتیرانی چقدر مشکل شده است، دید که آن رودخانه که پدر رودخانه های دیگر بود و یکی از بزرگترین رودخانه های جهان، صرفا خاطره ای است فریبنده. ناخدا ساماریتانو برایشان توضیح داد که چگونه پنجاه سال بریدن درختان جنگل که هیچ کس هم آن را کنترل نمی کرد، رودخانه را نابود کرده بود. کوره های کشتیها، هیزم های درختان عظیم جنگل را بلعیده بودند. همان درختان عظیمی که فلورنتینو آریثا را در آن سفر اولیه آن طور دلگیر کرده بودند. فرمینا داثا حیواناتی را که دلش می خواست ببیند، در آنجا نمی دید. شکارچیان چرم، چرمسازی های نیواورلئان نسل آن تمساح ها را از بین برده بودند؛ تمساح هایی که در ساحل خود را به مردگی می زدند و ساعت ها با دهانی باز بر جای می ماندند تا پروانه ها را شکار کنند. طوطی ها با آن جیغ و داد، میمون ها با آن جیغهای مثل جیغ دیوانگان، رفته رفته با خلوت شدن جنگل از بین رفته و مرده بودند. آن خزنده های