نام کتاب: عشق در زمان وبا
می کشید. در انتهای نامه اشاره کرده بود که وقتی از خواب بیدار شد میهماندار را خبر کند چون ناخدا در جایگاه خود منتظر آنهاست تا هدایت کشتی را نشانشان بدهد.
ساعت یازده حاضر شده بود. حمام گرفته بود. بوی عطر صابونی می داد که با گل درست شده بود. پیراهن ساده مناسب بیوه زنی پوشیده بود؛ پیراهن پشمی نازک خاکستری رنگ. از طوفان شب قبل، کاملا جان سالم به در برده بود. به میهماندار مخصوص ناخدا یک صبحانه مناسب دستور داد. میهمانداری که اونیفورم سفید و تمیزی بر تن داشت. نگفته بود مهماندار چه وقت به دنبالش بیاید. خودش به تنهایی به روی عرشه رفت، نور آسمانی بدون ابر چشمش را زد و در آنجا فلورنتینو آریثا را دید که با ناخدا وراجی میکند. به نظرش مرد دیگری می رسید نه تنها به خاطر این که او را با چشم دیگری نگاه می کرد، بلکه چون واقعا تغییر کرده بود. کت و شلوارهای تیره رنگ سوگوارانه یک عمر را از تن درآورده بود. کفش های سفید و راحت پوشیده بود. شلوار و پیراهن کتان به تن داشت، پیراهنی یقه باز و آستین کوتاه که روی جیبش حروف اول اسمش دست دوزی شده بود. یک کلاه بره اسکاتلندی سفید هم بر سر داشت، با شیشه هایی تیره رنگ به روی عینک نزدیک بین همیشگی اش. واضح بود که اولین بار است آن طور لباس می پوشد و همه را به خاطر آن سفر خریده است، البته بجز آن کمربند چرمی قهوه ای رنگ که کهنه شده بود و فرمینا داثا با اولین نظر متوجه اش شد. مثل مگسی بود که در بشقاب سوپ افتاده باشد. با دیدن او که آن طور به وضوح برایش چنان لباس پوشیده بود، بی اختیار چهره اش گلگون شد. وقتی به او سلام کرد از خود خجالت کشید. او نیز از خجالت او، خجالت کشید. آگاهی به این که دارند مثل یک عاشق و معشوق رفتار می کنند هر دوی آنها را خجالت داده بود.

صفحه 508 از 536