بسیار تمیز، با آن وقار حرفه ای، با آن جذابیت کورکننده اش، با آن عشق رسمی. او را دید که کلاه سفیدش را از سر برداشته و از روی کشتی دیگری، مربوط به زمان های گذشته، از او خداحافظی می کند. یک بار به او گفته بود: «ما مردها برده های عقاید قدیمی خود هستیم، ولی وقتی یک زن تصمیم بگیرد با مردی همخوابه شود، هیچ سدی وجود نخواهد داشت. قلعه های نظامی را جلوی پای خود نابود می کند، اصول اخلاقی را زیر پا می گذارد و ریشه کن می کند. خداوند هم جلودارش نیست.» فرمینا داثا بی حرکت بر جای ماند و تا سحر به فلورنتینو آریثا فکر کرد. نه به عنوان آن یکه قراولی که در پارک انجیل نویسان می نشست و خاطره اش اکنون در دل او حتی یک جرقه از دلتنگی هم روشن نمی کرد. به حالای او فکر می کرد: مردی پیر که نیمه چلاق شده بود، ولی مردی بود که واقعیت داشت. مردی که پیوسته در دسترس او بود و او هرگز قدرش را ندانسته بود. همان طور که کشتی، نفس زنان او را به سمت زیبایی اولین گل سرخ های سحر پیش می راند تنها آرزویش از پروردگار این بود که فلورنتینو آریثا، روز بعد بتواند آنچه را نیمه کاره گذاشته بود، ادامه دهد.
آنچه را نیمه کاره گذاشته بود، ادامه داد. فرمینا داثا به میهماندار سفارش کرده بود که بگذارد تا وقتی دلش می خواهد بخوابد. وقتی بیدار شد روی میز کنار تخت در گلدان یک شاخه رز سفیدرنگ دید که روی گلبرگهایش هنوز قطرات شبنم بر جای بود، به علاوه نامه ای از جانب فلورنتینو آریثا با تعداد صفحاتی که شب قبل پس از مرخص شدن از نزد او موفق شده بود بنویسد. نامه ای بود آرام. چیزی را اضافه ننوشته بود، فقط حالت شب قبل خود را بیان کرده بود و بس. مثل تمام نامه هایش بود شاعرانه و یکنواخت. گرچه این یکی واقعی تر از بقیه بود. فرمینا داثا همان طور که آن را می خواند از تپش قلب بی حیای خود خجالت
آنچه را نیمه کاره گذاشته بود، ادامه داد. فرمینا داثا به میهماندار سفارش کرده بود که بگذارد تا وقتی دلش می خواهد بخوابد. وقتی بیدار شد روی میز کنار تخت در گلدان یک شاخه رز سفیدرنگ دید که روی گلبرگهایش هنوز قطرات شبنم بر جای بود، به علاوه نامه ای از جانب فلورنتینو آریثا با تعداد صفحاتی که شب قبل پس از مرخص شدن از نزد او موفق شده بود بنویسد. نامه ای بود آرام. چیزی را اضافه ننوشته بود، فقط حالت شب قبل خود را بیان کرده بود و بس. مثل تمام نامه هایش بود شاعرانه و یکنواخت. گرچه این یکی واقعی تر از بقیه بود. فرمینا داثا همان طور که آن را می خواند از تپش قلب بی حیای خود خجالت