نام کتاب: عشق در زمان وبا
شب نما در آمده بودند. گاه در ساحل در نور آتشی که برپا شده بود یک کلبه کاهی دیده می شد. می خواستند اعلام کنند که در آن جا برای کوره کشتی هیزم می فروشند. فلورنتینو آریثا هنوز بعضی از آن خاطرات پراکنده سفر جوانی خود را به خاطر می آورد و دیدن رودخانه صحنه هایی از آن خاطرات را بیدار می کرد. انگار همان دیروز بود. بعضی از آن خاطرات را برای فرمینا داثا تعریف کرد، به این امید که او را در حال بیاورد، ولی او غرق در جهان دیگری بود و برای خود سیگار میکشید. فلورنتینو آریثا دست از خاطرات خود برداشت و او را در خاطرات خودش تنها گذاشت. در همان حال برای او سیگار می پیچید و روشن می کرد و به دستش می داد، تا این که تمام تنباکوی جعبه تمام شد. صدای موسیقی بعد از ساعت دوازده نیمه شب به پایان رسید، صدای همهمه مسافران فرو نشست و با زمزمه‌ای خواب آلود محو گشت. ضربات دو قلب در ظلمت ایوان تنها مانده با ضربان نفس بخار آلود کشتی هماهنگ شده بود.
پس از لحظه ای طولانی فلورنتینو آریثا در نور رودخانه به فرمینا داثا نگاه کرد. رنگی شبح وار به خود گرفته بود. نیمرخ حجاری شده اش با نوری آبی رنگ کمی جان گرفته بود. داشت در سکوت اشک می ریخت. به جای این که او را دلداری بدهد یا بگذارد آن طور که دلش می خواست به دل راحت گریه کند، دستپاچه شد و پرسید: «می‌خواهی تنها بمانی؟»
«اگر می خواستم تنها بمانم نمی‌گفتم به این جا بیایی.»
آن وقت او انگشتان یخ زده خود را در تاریکی پیش برد. کورمال کورمال در تاریکی در جستجوی آن دست دیگر بود و آن را یافت که در انتظارش بر جای مانده بود. هر دو حضور ذهن داشتند تا در آن لحظه زودگذر درک کننده دستی که لمس می کردند، آن دستی نیست که قبلا

صفحه 505 از 536