نام کتاب: عشق در زمان وبا
رفت لقمه ای غذا در دهان بگذارد و به کابین هدایت کشتی داخل شود. فرمینا داثا و فلورنتینو آریثا در سالن عمومی بر جای ماندند و به نرده‌ها تکیه دادند. مسافران دیگری که در آنجا جمع شده بودند داشتند چراغ های شهر را به یکدیگر نشان می دادند. شرط بندی می کردند که کدام یک می تواند حدس بزند مال کجای شهر است. تا این که کشتی از خلیج بیرون آمد و از روی کانالهای نامرئی به راه افتاد، از روی مرداب هایی که در نور چراغهای قایق های ماهیگیری موج می زدند عبور کرد و عاقبت با نفس عمیقی پا به هوای باز رودخانه عظیم ماگدالنا گذاشت. آن وقت ارکستر یک آهنگ مد روز نواخت. بین جمعیت همهمه شد و رقص با عجله آغاز شد.
فرمینا داثا ترجیح می داد به کابین خود برود. در طول شب حتی یک کلمه هم حرف نزده بود و فلورنتینو آریثا هم او را به حال خود گذاشته بود تا در افکارش غرق شود. فقط موقعی تمرکز افکار او را قطع کرد که در مقابل کابین او می خواست اجازه بگیرد تا مرخص شود، ولی او خوابش نمی آمد، فقط کمی سردش شده بود و پیشنهاد کرد که در ایوان خصوصی او چند لحظه ای بنشینند و رودخانه را تماشا کنند. فلورنتینو آریثا دو صندلی حصیری آورد، چراغ ها را خاموش کرده شالی پشمی به روی شانه او انداخت و در کنارش نشست. فرمینا از قوطی تنباکویی که فلورنتینو آریثا هدیه کرده بود، با مهارت خاصی برای خود سیگار پیچید و آن را از طرف روشن کشید. حرف هم نمی زد. بعد دو سیگار دیگر هم پیچید و یکی بعد از دیگری آنها را هم کشید. فلورنتینو آریثا هم یک ترموس قهوه تلخ را جرعه جرعه نوشید.
شکوه شهر در افق ناپدید شده بود. از آن ایوان تاریک، رودخانه صاف و آرام و دشت های دو طرف در زیر مهتاب شب چهارده، همه به رنگی

صفحه 504 از 536