نام کتاب: عشق در زمان وبا
پذیرایی کرد. اسمش دیگر *ساماریتانو* بود. اونیفورم کتانی به تن داشت که از نوک پا تا کلاهش بسیار منظم و با قاعده بود. روی کلاهش هم با نخهای طلایی «ش. ر. ک» دست دوزی شده بود و مثل تمام ناخداهای کشتی های رودخانه ای همچون درخت تنومند بود، صدایی آمرانه و رفتاری مثل کاردینال های شهر فلورانس داشت.
ساعت هفت اولین بوق علامت حرکت کشتی به صدا در آمد، فرمینا داثا با دردی شدید در گوش چپ خود طنین آن را شنید. شب قبل خواب های بسیار بدی دیده بود که جرئت نداشت برای خود تفسیرشان کند. صبح زود به راننده دستور داده بود او را به قبرستان مدرسه طلاب که در همان حوالی بود و اکنون آن را گورستان لامانگا می نامیدند، ببرد. سرپا جلوی مقبره شوهر مرده اش ایستاده و با او آشتی کرده بود. تمام اتهاماتی را که تا آن موقع در دل نگاه داشته بود، همه را بر زبان آورده و دل خود را خالی کرده بود. بعد جزئیات سفر خود را توضیح داده و با عجله آنجا را ترک کرده بود. دلش نخواسته بود کسی را از سفر خود مطلع کند، تقریبا مثل زمانی که به اروپا می‌رفت. حوصله آن همه خداحافظی بی نهایت خسته کننده را نداشت. با وجود آن همه سفر، خیال می کرد که این اولین سفرش است. هر چه روز موعود نزدیک تر می شد، دلشوره اش شدت می گرفت. ولی وقتی سوار کشتی شد حس کرد که تنها و غمگین است. دلش می خواست تنها بماند تا با دل راحت گریه کند.
وقتی صدای آخرین بوق حرکت شنیده شد، دکتر اوربینو داثا و همسرش بدون گریه زاری از او خداحافظی کردند و فلورنتینو آریثا آنها را تا پل کشتی همراهی کرد. دکتر اوربینو داثا خود را کنار کشید تا او بتواند پشت سر همسرش از کشتی پیاده شود. فقط آن موقع بود که فهمید
Diego Samaritano

صفحه 502 از 536