تمساح ها را ببیند که روی ساحل دراز می کشند و آفتاب می گیرند. دلش می خواست در نیمه های شب از صدای جیغ خزنده های ماده پستاندار از خواب بیدار شود. ولی تصور سفری آن چنان دشوار آن هم در سن و سال او و به تنهایی، به نظرش غیرعملی می رسید.
فلورنتینو آریثا چندی بعد دعوت خود را تجدید کرد، در همان زمان که او تصمیم گرفته بود بدون شوهرش به زندگی ادامه دهد. حالا سفر برایش عملی به نظر می رسید. بعد از قهر کردن از دخترش، پس از آن همه غم در باره عملیات پدرش، پس از کینه ای که از شوهر مرده اش در دل گرفته بود، پس از غیظ آن همه تظاهر از جانب لوکرسیا دل رئال که سالیان سال او را بهترین دوست خود فرض کرده بود، می دید که خودش هم در آن خانه معذب است. یک روز بعد از ظهر همان طور که داشت جوشانده برگهای معطر جهانی را می نوشید به طرف حیاط خلوت نگاه کرد، جایی که در آن درخت بدبختی اش دیگر جوانه نمی زد. گفت: «دلم می خواهد از این خانه خارج شوم. راه بروم، راه بروم و دیگر هرگز به این جا برنگردم.»
فلورنتینو آریثا گفت: «برو و با کشتی سفری بکن.» فرمینا داثا متفکرانه به او نگاه کرد. «بد فکری نیست.» یک لحظه قبل از گفتن آن جمله، چنان فکری نکرده بود، ولی بعد حس کرد که امکان چنان سفری وجود دارد. پسر و عروسش از شنیدن چنان خبری خیلی خوشحال شدند. فلورنتینو آریثا هم بلافاصله شروع کرد به شرح دادن که فرمینا داثا به عنوان میهمانی عالیقدر سوار کشتی های او می شد، برای او یک کابین مبله در نظر گرفته می شد که مثل خانه خودش بود و ناخدا هم شخصا ترتیبی می داد تا همه چیز بر وفق
فلورنتینو آریثا چندی بعد دعوت خود را تجدید کرد، در همان زمان که او تصمیم گرفته بود بدون شوهرش به زندگی ادامه دهد. حالا سفر برایش عملی به نظر می رسید. بعد از قهر کردن از دخترش، پس از آن همه غم در باره عملیات پدرش، پس از کینه ای که از شوهر مرده اش در دل گرفته بود، پس از غیظ آن همه تظاهر از جانب لوکرسیا دل رئال که سالیان سال او را بهترین دوست خود فرض کرده بود، می دید که خودش هم در آن خانه معذب است. یک روز بعد از ظهر همان طور که داشت جوشانده برگهای معطر جهانی را می نوشید به طرف حیاط خلوت نگاه کرد، جایی که در آن درخت بدبختی اش دیگر جوانه نمی زد. گفت: «دلم می خواهد از این خانه خارج شوم. راه بروم، راه بروم و دیگر هرگز به این جا برنگردم.»
فلورنتینو آریثا گفت: «برو و با کشتی سفری بکن.» فرمینا داثا متفکرانه به او نگاه کرد. «بد فکری نیست.» یک لحظه قبل از گفتن آن جمله، چنان فکری نکرده بود، ولی بعد حس کرد که امکان چنان سفری وجود دارد. پسر و عروسش از شنیدن چنان خبری خیلی خوشحال شدند. فلورنتینو آریثا هم بلافاصله شروع کرد به شرح دادن که فرمینا داثا به عنوان میهمانی عالیقدر سوار کشتی های او می شد، برای او یک کابین مبله در نظر گرفته می شد که مثل خانه خودش بود و ناخدا هم شخصا ترتیبی می داد تا همه چیز بر وفق