به گه بکشند، چون حالا خیلی پیر شده ایم.» با ته سیگار خود سیگار دیگری آتش زد و سرانجام زهری که داشت دل و جگرش را مسموم می کرد به بیرون تف کرد.
«گور پدر همه، ما بیوه زنها اگر یک امتیاز هم داشته باشیم این است که دیگر کسی وجود ندارد تا به ما فرمان بدهد و امر و نهی بکند.»
هیچ چاره ای نبود. افلیا که دید از دستش چاره ای برنمی آید، به نیو اورلئان بازگشت. تنها تقاضایش هم این بود که بتواند از مادرش خداحافظی کند. فرمینا داثا بعد از کلی التماس، درخواست او را قبول کرد. البته به شرط این که پا به خانه نگذارد. به روح مادرش قسم خورده بود و در آن روزهای تاریک، روح مادر تنها چیز پاک برایش محسوب می شد.
فلورنتینو آریثا در یکی از ملاقات های اولیه خود، همان طور که داشت درباره کشتیهایش صحبت می کرد از فرمینا داثا رسما دعوت کرده بود تا برای استراحت روی رودخانه سفر کند. از آنجا هم با یک روز سفر قطار می توانست به پایتخت برود. جایی که آنها هنوز مثل بسیاری از اهالی کارائیب که به سن و سال خودشان بودند، آن را با اسم قدیمی اش که تا قرن گذشته یکسان مانده بود می نامیدند: سانتافه. ولی او عادات بد شوهرش را به خود گرفته بود. دوست نداشت پا به شهری بگذارد که بسیار سرد و غم انگیز بود. جایی که زنها فقط برای نماز ساعت پنج از خانه خارج میشدند، حق نداشتند به بستنی فروشی ها پا بگذارند و همان طور هم به ادارات دولتی. تمام این چیزها را به گوش او رسانده بودند. جایی که مدام به خاطر تشییع جنازه راه بند می آمد و باران ریز و مدام آن هنوز از سال اول قرن بند نیامده بود، بارانی که از باران پاریس هم بدتر بود. در عوض، رودخانه برایش بسیار جالب بود. دلش می خواست
«گور پدر همه، ما بیوه زنها اگر یک امتیاز هم داشته باشیم این است که دیگر کسی وجود ندارد تا به ما فرمان بدهد و امر و نهی بکند.»
هیچ چاره ای نبود. افلیا که دید از دستش چاره ای برنمی آید، به نیو اورلئان بازگشت. تنها تقاضایش هم این بود که بتواند از مادرش خداحافظی کند. فرمینا داثا بعد از کلی التماس، درخواست او را قبول کرد. البته به شرط این که پا به خانه نگذارد. به روح مادرش قسم خورده بود و در آن روزهای تاریک، روح مادر تنها چیز پاک برایش محسوب می شد.
فلورنتینو آریثا در یکی از ملاقات های اولیه خود، همان طور که داشت درباره کشتیهایش صحبت می کرد از فرمینا داثا رسما دعوت کرده بود تا برای استراحت روی رودخانه سفر کند. از آنجا هم با یک روز سفر قطار می توانست به پایتخت برود. جایی که آنها هنوز مثل بسیاری از اهالی کارائیب که به سن و سال خودشان بودند، آن را با اسم قدیمی اش که تا قرن گذشته یکسان مانده بود می نامیدند: سانتافه. ولی او عادات بد شوهرش را به خود گرفته بود. دوست نداشت پا به شهری بگذارد که بسیار سرد و غم انگیز بود. جایی که زنها فقط برای نماز ساعت پنج از خانه خارج میشدند، حق نداشتند به بستنی فروشی ها پا بگذارند و همان طور هم به ادارات دولتی. تمام این چیزها را به گوش او رسانده بودند. جایی که مدام به خاطر تشییع جنازه راه بند می آمد و باران ریز و مدام آن هنوز از سال اول قرن بند نیامده بود، بارانی که از باران پاریس هم بدتر بود. در عوض، رودخانه برایش بسیار جالب بود. دلش می خواست