نام کتاب: عشق در زمان وبا
با حرارت زیاد به فعالیت افتاد تا پای فلورنتینو آریثا را از آن خانه ببرد. فرمینا داثا باخبر شد و دخترش را مثل مواقعی که می خواست مستخدمها حرفشان را نشنوند، به اتاق خوابش صدا کرد. از او خواست تا اتهامات خود را حضورا برایش تکرار کند. افلیا نیز در بازگو کردن آنها سعی نکرد لحن و کلمات خود را کمی شیرین کند. مطمئن بود که فلورنتینو آریثا که مردی بود منحرف و همه هم آن را می دانستند داشت رفاقتی نامربوط را با او ادامه می داد که خیلی بیشتر از آن فعالیت های غیرقانونی لورنزو داثا یا ماجراهای ساده لوحانه خوونال اوربینو به حیثیت خانواده لطمه وارد می آورد. فرمینا داثا بدون آن که مژه بزند، تمام حرف های او را گوش داد و با خاتمه گفته های دخترش به زن دیگری تبدیل شد. بار دیگر پا به زندگی گذاشت.
«تنها چیزی که باعث تاسف من می شود این است که به اندازه کافی جان ندارم تا آن طور که باید و شاید تو را به باد کتک بگیرم، تو را که این طور وقیح و مشکوک هستی. تو درست همین الان پایت را از این خانه بیرون می گذاری و من به روح مادرم سوگند یاد می کنم که تا وقتی زنده ام دیگر حق نداری پایت را به این جا بگذاری»
هیچ قدرتی موفق نشد او را از تصمیم خود منصرف کند. افلیا به خانه برادرش رفت و از آنجا توسط افراد با نفوذ پشت سر هم پیغام فرستاد. همه چیز بی فایده بود. نه میانجیگری پسر به دردی خورد و نه دخالت دوستان دختر. فرمینا داثا به هیچ وجه حاضر نبود تغییر عقیده بدهد. فقط با عروس خودش که مثل خودش از طبقه عام بود و همیشه همدست خودش به حسابش می آورد با کلمات عامیانه درددل کرد. «یک قرن به خاطر آن مردک بی چاره زندگی را زهرمارم کردند و بر آن ریدند، چون ما خیلی جوان بودیم. حال هم ولکن معامله نیستند و باز می خواهند آن را

صفحه 497 از 536