که درش قفل نشده بود، رونوشت نوشته های ماشین شده و رونوشت نامه هایی را که فلورنتینو با دست خط خود برای فرمینا داثا نوشته بود، همه را یکجا، یافت.
دکتر اوربینو داثا از این که ملاقات ها از سر گرفته شده بودند بسیار خشنود بود؛ ملاقات هایی که به مادر او بسیار قوت قلب می بخشید. درست برعکس خواهرش افلیا که تا به گوشش رسید که فرمینا داثا با مردی طرح دوستی ریخته که از لحاظ اصول اخلاقی واجد شرایط نیست، سوار بر کشتی ای که بارش میوه بود، از نیو اورلئان خودش را به آنجا رساند. از همان هفته اول، واهمه اش به بحران تبدیل شد. متوجه شده بود که او چقدر خودمانی است و سلطه حکومتش چقدر زیاد است. او وارد خانه می شد، با مادر او پچ پچ می کرد، مثل دو عاشق و معشوق با هم دعوا مرافعه می کردند و دیدارهایشان تا دیروقت شب طول می کشید. آنچه در نظر دکتر اوربینو داثا همبستگی دو موجود پیر و تنها بود، برای خواهرش صرفا یک فاسق بازی مخفیانه محسوب می شد. افلیا اوربیتو همیشه همان طور بود. اخلاقش به مادربزرگ پدری، بانو بلانکا، رفته بود. انگار دختر او بود. مثل او متکبر بود، بدزبان بود و درست مثل او در باره همه چیز یکجانبه قضاوت می کرد. نمی توانست پاک بودن دوستی بین یک زن و مرد را درک کند؛ حتی در پنج سالگی، چه رسد به هشتاد سالگی. در دعوای سختی با برادرش، گفت فقط همین مانده است فلورنتینو آریثا برای تسلی خاطر مادرش پا به بستر او بگذارد. دکتر اوربینو داثا نمی توانست با او مواجه شود، هرگز از عهده او برنیامده بود، ولی همسرش دخالت کرد و با فلسفه ای بسیار منصفانه به او گفت که عشق سن و سال نمی شناسد. به این شکل افلیا حسابی از کوره در رفت و به طرف او داد زد: «عشق در سن و سال ما هم مضحک است، وای به سن و سال آنها. تهوع آور است.»
دکتر اوربینو داثا از این که ملاقات ها از سر گرفته شده بودند بسیار خشنود بود؛ ملاقات هایی که به مادر او بسیار قوت قلب می بخشید. درست برعکس خواهرش افلیا که تا به گوشش رسید که فرمینا داثا با مردی طرح دوستی ریخته که از لحاظ اصول اخلاقی واجد شرایط نیست، سوار بر کشتی ای که بارش میوه بود، از نیو اورلئان خودش را به آنجا رساند. از همان هفته اول، واهمه اش به بحران تبدیل شد. متوجه شده بود که او چقدر خودمانی است و سلطه حکومتش چقدر زیاد است. او وارد خانه می شد، با مادر او پچ پچ می کرد، مثل دو عاشق و معشوق با هم دعوا مرافعه می کردند و دیدارهایشان تا دیروقت شب طول می کشید. آنچه در نظر دکتر اوربینو داثا همبستگی دو موجود پیر و تنها بود، برای خواهرش صرفا یک فاسق بازی مخفیانه محسوب می شد. افلیا اوربیتو همیشه همان طور بود. اخلاقش به مادربزرگ پدری، بانو بلانکا، رفته بود. انگار دختر او بود. مثل او متکبر بود، بدزبان بود و درست مثل او در باره همه چیز یکجانبه قضاوت می کرد. نمی توانست پاک بودن دوستی بین یک زن و مرد را درک کند؛ حتی در پنج سالگی، چه رسد به هشتاد سالگی. در دعوای سختی با برادرش، گفت فقط همین مانده است فلورنتینو آریثا برای تسلی خاطر مادرش پا به بستر او بگذارد. دکتر اوربینو داثا نمی توانست با او مواجه شود، هرگز از عهده او برنیامده بود، ولی همسرش دخالت کرد و با فلسفه ای بسیار منصفانه به او گفت که عشق سن و سال نمی شناسد. به این شکل افلیا حسابی از کوره در رفت و به طرف او داد زد: «عشق در سن و سال ما هم مضحک است، وای به سن و سال آنها. تهوع آور است.»