سرنوشت برای آنها چه چیزی را در نظر گرفته بود. برای مردی مثل خودش پیر و چلاق، با پشتی زخمی مثل زخم های پشت الاغ از فشار پالان و بار، و زنی که اکنون تنها سعادتش، آرزوی مرگ بود و بس. ولی او این طور فکر نمی کرد. در میان خاکستر آن ویرانه جرقههایی از امید یافته بود. به نظرش می رسید که بدبختی فرمینا داثا باشکوه ترش ساخته است خشم زیباترش می کرد و کینه ای که نسبت به عالم و آدم در دل گرفته بود، بار دیگر روحیه وحشیانه و لجام گسیخته بیست سالگی اش را به او عطا می کرد.
فرمینا داثا دلیل دیگری نیز برای سپاسگزاری از فلورنتینو آریثا داشت. بلافاصله بعد از آن مقالات مفتضح، او برای روزنامه عدالت مطلبی فرستاده بود که در آن قید می کرد روزنامه باید مسئولیت اخلاقی و احترام به حیثیت افراد را حفظ کند. آنها مطلب را چاپ نکردند، ولی خود نویسنده رونوشتی از آن به روزنامه اخبار تجارتی فرستاد که مهم ترین و قدیمی ترین روزنامه کرانه های کارائیب بود. آن روزنامه مطلب را که با اسم مستعار «ژوپیتر» امضاء شده بود در صفحه اول چاپ کرد. مطلبی بود بسیار منطقی که خوب هم نوشته شده بود. عقیده عمومی بر این بود که بدون شک یکی از نویسندگان مهم کشور آن را نوشته است. البته قطره ای بود در میان اقیانوس، با این حال صدایش به همه جا رسید. فرمینا داثا بدون آن که کسی به او چیزی گفته باشد، خودش فهمید که نویسنده چه کسی است. چون چند سطر از آن و برخی از عقاید اخلاقی فلورنتینو آریثا را در آنجا تشخیص داده بود. در نتیجه در به هم ریختگی تنهایی خود او را با علاقه ای تجدیدشده، پذیرفت. درست در همان ایام که آمریکا ویکونیا یک روز بعدازظهر در اتاق خواب خانه خیابان پنجره ها تنها بود و بدون آن که جستجویی کرده باشد، بر حسب اتفاق در گنجه ای
فرمینا داثا دلیل دیگری نیز برای سپاسگزاری از فلورنتینو آریثا داشت. بلافاصله بعد از آن مقالات مفتضح، او برای روزنامه عدالت مطلبی فرستاده بود که در آن قید می کرد روزنامه باید مسئولیت اخلاقی و احترام به حیثیت افراد را حفظ کند. آنها مطلب را چاپ نکردند، ولی خود نویسنده رونوشتی از آن به روزنامه اخبار تجارتی فرستاد که مهم ترین و قدیمی ترین روزنامه کرانه های کارائیب بود. آن روزنامه مطلب را که با اسم مستعار «ژوپیتر» امضاء شده بود در صفحه اول چاپ کرد. مطلبی بود بسیار منطقی که خوب هم نوشته شده بود. عقیده عمومی بر این بود که بدون شک یکی از نویسندگان مهم کشور آن را نوشته است. البته قطره ای بود در میان اقیانوس، با این حال صدایش به همه جا رسید. فرمینا داثا بدون آن که کسی به او چیزی گفته باشد، خودش فهمید که نویسنده چه کسی است. چون چند سطر از آن و برخی از عقاید اخلاقی فلورنتینو آریثا را در آنجا تشخیص داده بود. در نتیجه در به هم ریختگی تنهایی خود او را با علاقه ای تجدیدشده، پذیرفت. درست در همان ایام که آمریکا ویکونیا یک روز بعدازظهر در اتاق خواب خانه خیابان پنجره ها تنها بود و بدون آن که جستجویی کرده باشد، بر حسب اتفاق در گنجه ای