خانه فرمینا داثا رفت. دید که او چقدر عوض شده است، با غیظی که شور زندگی را از او ربوده بود، ناگهان پیر شده بود. دکتر اوربینو داثا که در کسالت تبعیدی فلورنتینو آریثا دو بار به دیدنش رفته بود برایش شرح داده بود که در مقاله روزنامه عدالت تا چه حد باعث ناراحتی فکر مادرش شده بودند. مقاله اول، به خاطر خیانت شوهر و خیانت بهترین دوستش خشمی غیر منطقی را در او برانگیخته بود. دیگر مثل سابق یکشنبه هر ماه به مقبره خانوادگی نمی رفت، از این که او از داخل تابوت فحشهایش را نمی شنود، به خشم می آمد. نه، با مرده که نمی شود دعوا مرافعه کرد. و به لوکرسیا دل رئال هم از طریق همه، پیغام فرستاد که باید برود خدا را شکر کند که در میان تمام کسانی که به بسترش پا گذاشته اند، لااقل یک مرد حسابی وجود داشته است. از مقاله دوم در باره پدرش، معلوم نبود چه چیز واقعا باعث رنجش او شده است. مضمون مقاله یا کشف دیررس شخصیت پدرش؟ ولی چه اولی و چه دومی، به هر حال هر دو روی هم او را خرد کرده بودند. گیسوان شفاف فولادی رنگش که آن طور به چهره اش حالتی اشرافی عطا می کرد، اکنون به رشته های زردرنگ کاکل ذرت شبیه شده بود و چشمان زیبایش، نگاه ماده ببر را از دست داده بودند، حتی در حرارت آن خشم نیز، نور در آنها خاموش مانده بود. در هر حرکت او مشاهده می شد که تصمیم گرفته است دیگر زندگی نکند. مدت ها بود که سیگار کشیدن را ترک کرده بود، چه پنهانی در حمام و چه در جای دیگر، ولی بار دیگر آن را از سر گرفت، آن هم در ملأ عام و با افراطی شدیدتر از سابق. ابتدا با سیگارهایی که خودش می پیچید و همیشه از آنها بیشتر خوشش می آمد و بعد با سیگارهای معمولی که در بازار می فروختند، چون دیگر نه وقت داشت و نه صبر و حوصله این که خودش سیگار بپیچد. اگر مرد دیگری به جای فلورنتینو آریثا بود حتما فکر میکرد که