نام کتاب: عشق در زمان وبا
شوهرش دورتر می شد، از مصاحبت آنها بیشتر خوشش می آمد. لوکرسیا دل رئال دل ابیسپو به پاناما رفته بود تا گوشش را به یک دکتر متخصص نشان دهد. گوش دردی گرفته بود که دردش تمامی نداشت. بعد از یک ماه اقامت، برگشت و گرچه حالش خیلی بهتر شده بود ولی شنوایی گوشش هم خیلی کمتر شده بود. یک سمعک شیپوری روی گوش می گذاشت. فرمینا داثا دوستی بود که بیش از سایرین او را تحمل می کرد. آن گیجی مدام و آن سؤال و جواب ابدی. در نتیجه لوکرسیا هر روز، در هر ساعتی سری به او می زد. ولی فرمینا داثا می دید که آن بعدازظهرهای آرامبخش با فلورنتینو آریثا را نمی تواند با هیچ کس دیگر عوض کند. هیچ چیز جای او را نمی‌گرفت.
مرد معتقد بود که آینده به گذشته مربوط می شود، اما فرمینا داثا معتقد بود که ماجرای تب آلود بیست سالگی که آن همه نجیبانه و زیبا بود، عشق نبود. با وجود ایمان تام نسبت به این مسئله، نمی خواست آن را به او بگوید، نه از طریق پست و نه شخصا. جرئت این را در خود نمی دید که به او بگوید بعد از آن افکار مکتوب تسلی بخش نامه هایش با آن دروغ های شاعرانه تا چه حد مضحک به نظر می رسند. اصرار او در یادآوری گذشته بیهوده بود. نه، حتی یک خط از آن نامه های گذشته او، حتی یک لحظه از آن جوانی احمقانه خودش هم به پای آن بعدازظهرهای سه شنبه نمی رسید؛ بعدازظهرهایی که حالا بدون او طولانی، تنها و یکنواخت شده بودند. بدون او شده بودند.
در یکی از بحران های دور ریختن اثاثیه، رادیو لامپی ای را که شوهرش برای یکی از تولدهایش به او هدیه کرده بود، به انباری اسطبل روانه کرده بود. هر دوی آنها خیال داشتند آن را به موزه اهدا کنند چون اولین رادیویی بود که وارد شهر شده بود. در دوران تاریک سوگواری تصمیم

صفحه 488 از 536