نام کتاب: عشق در زمان وبا
آن که متوجه بشود تمام مشکلات خود را به تعویق می اندازد به امید این که مرگ تمام آنها را حل کند.
نه تنها آن دو زنی که از او پرستاری می کردند، بلکه خود فلورنتینو آریثا هم از این که آن همه عوض شده بود حیرت کرده بود. درست همین ده سال پیش بود که پشت پلکان ورودی خانه، خر یکی از مستخدمه‌ها را گرفته و خیلی سریع تر از یک خروس جنگی ترتیبش را داده بود. لباس بر تن و سرپا. مجبور شده بود خانه ای مبله به او هدیه کند تا دخترک سوگند یاد کند که آن لکه ننگ تقصیر پسری بوده که گاه روزهای یکشنبه همدیگر را می دیده اند؛ کسی که حتی او را نبوسیده بود. پدر و عموهای او که در مزارع نیشکر کار می کردند، وادارشان کردند تا با هم ازدواج کنند. نه، این مرد با آن مرد سابق خیلی فرق کرده بود. مردی که آن دو زن به میل خود او را پشت و رو می کردند. دو زنی که تا همان چند ماه قبل با هیجان عشق به لرزه اش می انداختند. بدنش را از بالا تا پایین صابون می مالیدند، با حوله های کتانی مصری خشکش می کردند. سراپای بدنش را ماساژ می دادند، بدون آن که از لذتی، آه بکشد. هر کدام به نحوه خود فقدان لذت را در او توجیه کرده بودند. لئونا کاسیانی آن را به حساب پیش درآمد مرگ گذاشته بود و آمریکا ویکونیا هم سرچشمه آن را مسائلی اسرارآمیز می دانست که کشف رمزش برایش امکان نداشت. فقط خود مرد بود که واقعیت را می دانست؛ واقعیتی که نام خاصی برای خود داشت. می دید که عادلانه نیست چون آن دو زن از خدمت کردن به او خیلی بیش از خود او زجر می بردند.
برای فرمینا داثا همان سه هفته روزهای سه شنبه بدون او کافی بود تا درک کند که چقدر دلش برای ملاقات های فلورنتینو آریا تنگ شده است. از مصاحبت دوستان خود لذت می برد و با گذشت زمان، هر چه از عادات

صفحه 487 از 536