ولی مرد مثل زن شاگرد خوبی نبود. گوشش به این حرف ها بدهکار نبود بستری بودن اجباری، هر روز بیشتر گذشت زمان را حس کردن، آرزوی دیدن مدام او، تمام این مسائل به او حالی می کرد که ترس او از زمین خوردن ممکن است خیلی بدتر از پیش بینی او باشد. برای اولین بار در عمرش، داشت به نحوی بسیار منطقی به واقعیت مرگ فکر میکرد.
لئونا کاسیانی او را شستشو می داد، یک روز در میان پیژامایش را عوض می کرد، تنقیه اش می کرد، لگن ادرار زیرش میگذاشت، روی زخم های پشتش ضماد می مالید و بنا بر دستور پزشک بدنش را ماساژ می داد تا بی حرکتی موجب گرفتاری های بدتری نشود. روزهای شنبه و یکشنبه به جای او، آمریکا ویکونیا می آمد. دوتایی با هم به نوبت کشیک میدادند. دخترک در ماه دسامبر همان سال قرار بود مدرک تدریس بگیرد. مرد به او قول داده بود به خرج شرکت کشتیرانی او را به آلاباما بفرستد تا تحصیل خود را در آنجا ادامه دهد. هم به خاطر این که وجدان خودش آسوده شود و هم به خاطر حذر کردن از سرزنش های احتمالی او و این که مجبور نباشد برای او توضیحاتی بدهد. هرگز نمی توانست درک کند که دخترک در شب های بی خواب شبانه روزی تا چه حد غصه می خورد. در آن پایان هفته های بدون او، در زندگی اش بدون او، چون هرگز واقعا نفهمیده بود که آن دختر تا چه حد عاشق اوست. گزارشی از مدرسه، مطلعش کرده بود که از شاگرد اولی به شاگرد آخری تنزل کرده است. در امتحان نهایی نیز بدون شک رفوزه می شد. به هر حال نقش قیم بودن را به خوبی بازی کرد و به والدین او خبر نداد. خود را مقصر حساب می کرد و سعی داشت آن تقصیر را از گردن خود بردارد، با خود او هم جریان را در میان نگذاشت چون می دانست که دخترک شکست خود را به گردن او می اندازد. در نتیجه همه چیز را به حال خود رها کرد، بدون
لئونا کاسیانی او را شستشو می داد، یک روز در میان پیژامایش را عوض می کرد، تنقیه اش می کرد، لگن ادرار زیرش میگذاشت، روی زخم های پشتش ضماد می مالید و بنا بر دستور پزشک بدنش را ماساژ می داد تا بی حرکتی موجب گرفتاری های بدتری نشود. روزهای شنبه و یکشنبه به جای او، آمریکا ویکونیا می آمد. دوتایی با هم به نوبت کشیک میدادند. دخترک در ماه دسامبر همان سال قرار بود مدرک تدریس بگیرد. مرد به او قول داده بود به خرج شرکت کشتیرانی او را به آلاباما بفرستد تا تحصیل خود را در آنجا ادامه دهد. هم به خاطر این که وجدان خودش آسوده شود و هم به خاطر حذر کردن از سرزنش های احتمالی او و این که مجبور نباشد برای او توضیحاتی بدهد. هرگز نمی توانست درک کند که دخترک در شب های بی خواب شبانه روزی تا چه حد غصه می خورد. در آن پایان هفته های بدون او، در زندگی اش بدون او، چون هرگز واقعا نفهمیده بود که آن دختر تا چه حد عاشق اوست. گزارشی از مدرسه، مطلعش کرده بود که از شاگرد اولی به شاگرد آخری تنزل کرده است. در امتحان نهایی نیز بدون شک رفوزه می شد. به هر حال نقش قیم بودن را به خوبی بازی کرد و به والدین او خبر نداد. خود را مقصر حساب می کرد و سعی داشت آن تقصیر را از گردن خود بردارد، با خود او هم جریان را در میان نگذاشت چون می دانست که دخترک شکست خود را به گردن او می اندازد. در نتیجه همه چیز را به حال خود رها کرد، بدون