نام کتاب: عشق در زمان وبا
در بستر بماند، با این حال حس می‌کرد که پس از سقوط، زنده تر شده است.
وقتی دکتر به او اطلاع داد که باید شصت روز بستری بماند، قادر نبود آن همه بدبختی را باور کند. ملتمسانه گفت: «دکتر این بلا را سر من نیاورید. دو ماه از زندگی من برابر است با ده سال از عمر شما.»
بارها آن پای مجسمه‌وار را با دو دست چسبید و سعی کرد از جا بلند شود و هر بار واقعیت بر او پیروز شد. عاقبت وقتی موفق شد با آن ساق پای دردناک و آن پشت زخمی راه برود، متوجه شد که سرنوشت با آن زمین خوردن به پشتکار او جایزه داده است.
بدترین روز، اولین روز دوشنبه بود. درد پا تمام شده بود. آزمایش پزشکی نیز بسیار خوب بود ولی او حاضر نمی‌شد خود را به دست سرنوشت بسپارد و بعداز ظهر روز بعد به دیدن فرمینا داثا نرود، برای اولین بار پس از چهار ماه هر هفته رفتن. ولی به هر حال پس از خواب بعدازظهر واقعیت را پذیرفت و جهت عذرخواهی یادداشتی برای او نوشت. آن را با دستخط خود نوشت. روی کاغذی معطر با جوهری شب نما که بتوان آن را در تاریکی هم خواند. با کمال وقاحت و پرروبی، واقعه را وخیم تر بیان کرده بود تا دل او را بیشتر به رحم آورد. او هم دو روز بعد جوابش را داد. جوابی رقت انگیز، مملو از لطف و مهربانی. بدون یک کلمه بیشتر. درست مثل آن روزهای سرشار از عشق گذشته. او نیز از فرصت استفاده کرد و بار دیگر نامه ای نوشت و هنگامی که او نیز برای بار دوم جوابش را داد، آن وقت تصمیم گرفت که از آن مکالمه های اندازه گیری شده روزهای سه شنبه پا فراتر بگذارد. به بهانه این که باید از آنجا امور اداری شرکت را تحت نظر داشته باشد داد تا یک تلفن در کنار تختش نصب کنند. از مرکز تقاضا کرد تا آن سه شماره را برایش بگیرد که

صفحه 483 از 536