داثا کافی بود و بس تا سعادت او را تکمیل کند، چون می دید که پس از این ناهار تاریخی دیگر حتی به خواستگاری هم نیازی نیست.
فلورنتینو آریثا همیشه بسیار با دقت از پله ها بالا و پایین می رفت. حتی از دوران جوانی. عقیده داشت که پیری از وقتی آغاز می شود که برای اولین بار زمین می خوری؛ یک زمین خوردن ناچیز. نتیجه زمین خوردن دوم هم مرگ است و بس. خطرناکترین پلهها برایش پله های اداره بودند، چون خیلی شیب دار و باریک ساخته شده بودند. از خیلی قبل از آن که مجبور شود پای خود را روی آنها بکشاند، وقتی از آنها بالا می رفت خیلی مواظب بود و با دو دست هره پلکان را می چسبید. اغلب به او پیشنهاد کرده بودند تا آن را با پلکانی عوض کند که آن طور خطرناک نباشد ولی تصمیم نهایی همیشه به ماه بعد موکول می شد. تصور می کرد که در آن صورت تسلیم پیری شده است. با گذشت سالها، بالا رفتن از پلهها طولانی تر می شد، نه به خاطر این که آن طور که مایل بود شرح بدهد از روی خسته شدن بود، بلکه صرفا برای بالارفتن وقت بیشتری صرف می کرد. با تمام این احوال بعداز ظهر روزی که با دکتر اوربینو داثا به ناهار رفته بود با نوشیدن لیوانی مشروب قبل از غذا و نیم بطر شراب قرمز با ناهار و بیشتر از همه با آن مکالمه پیروزمندانه در بازگشت به اداره، هوس کرد مثل رقاص های جوان دو پله یکی کند و آنچنان بود که مچ پای چپش پیچ خورد و با پشت به زمین افتاد. به نحوی معجزه آسا جان سالم به در برد. در آن لحظه سقوط مغزش آن قدر کار می کرد که می دانست در آن سقوط جان نخواهد داد، چون در منطق زندگی امکان پذیر نبود که دو نفر مرد که آن همه مدت طولانی با آن همه عشق، زن واحدی را دوست داشتند، با فاصله یک سال هر دو به یک طریق از جهان بروند. حق به جانب او بود. پای او را از پا تا ران گچ گرفتند و مجبورش کردند بیحرکت
فلورنتینو آریثا همیشه بسیار با دقت از پله ها بالا و پایین می رفت. حتی از دوران جوانی. عقیده داشت که پیری از وقتی آغاز می شود که برای اولین بار زمین می خوری؛ یک زمین خوردن ناچیز. نتیجه زمین خوردن دوم هم مرگ است و بس. خطرناکترین پلهها برایش پله های اداره بودند، چون خیلی شیب دار و باریک ساخته شده بودند. از خیلی قبل از آن که مجبور شود پای خود را روی آنها بکشاند، وقتی از آنها بالا می رفت خیلی مواظب بود و با دو دست هره پلکان را می چسبید. اغلب به او پیشنهاد کرده بودند تا آن را با پلکانی عوض کند که آن طور خطرناک نباشد ولی تصمیم نهایی همیشه به ماه بعد موکول می شد. تصور می کرد که در آن صورت تسلیم پیری شده است. با گذشت سالها، بالا رفتن از پلهها طولانی تر می شد، نه به خاطر این که آن طور که مایل بود شرح بدهد از روی خسته شدن بود، بلکه صرفا برای بالارفتن وقت بیشتری صرف می کرد. با تمام این احوال بعداز ظهر روزی که با دکتر اوربینو داثا به ناهار رفته بود با نوشیدن لیوانی مشروب قبل از غذا و نیم بطر شراب قرمز با ناهار و بیشتر از همه با آن مکالمه پیروزمندانه در بازگشت به اداره، هوس کرد مثل رقاص های جوان دو پله یکی کند و آنچنان بود که مچ پای چپش پیچ خورد و با پشت به زمین افتاد. به نحوی معجزه آسا جان سالم به در برد. در آن لحظه سقوط مغزش آن قدر کار می کرد که می دانست در آن سقوط جان نخواهد داد، چون در منطق زندگی امکان پذیر نبود که دو نفر مرد که آن همه مدت طولانی با آن همه عشق، زن واحدی را دوست داشتند، با فاصله یک سال هر دو به یک طریق از جهان بروند. حق به جانب او بود. پای او را از پا تا ران گچ گرفتند و مجبورش کردند بیحرکت