نام کتاب: عشق در زمان وبا
با تمام این احوال آن روز پیه همه چیز را به تن مالید و دعوت دکتر اوربینو داثا را پذیرفت. از او بسیار محترمانه پذیرایی شد، گرچه ندادند دفترچه میهمانان عالیقدر را امضاء کند. ناهاری بود بسیار مختصر، فقط آن دو با هم با مکالمه‌ای بسیار عادی. نگرانی های فلورنتینو آریثا در مورد آن ناهار، با یک لیوان شراب قبل از ناهار، تماما محو شده بود. دکتر اوربینو داثا می خواست در باره مادرش با او صحبت کند و فلورنتینو آریثا متوجه شد که او بدون شک در آن مورد با پسر خود صحبتی کرده است. آنچه برایش غیرمنتظره بود این بود که دروغ‌هایی تحویل پسرش داده بود. به او گفته بود که آنها از طفولیت با هم دوست بوده‌اند، که از زمانی که خودش از سان خوآن دِلا سیناگا وارد آنجا شده بود با هم همبازی بوده اند. او بوده که کتاب خواندن را به او آموخته، و به همان دلیل همیشه سپاسگزار اوست. به پسرش گفته بود که وقتی از مدرسه برمیگشت چندین ساعت را در خرازی ترانزیتو آریثا می‌گذراند تا از او گلدوزی یاد بگیرد. آن زن استاد ماهری بود، و اگر بعد با فلورنتینو آریثا معاشرت نکرده بود، دست خودش نبود، راه زندگی آنها با هم فرق کرده بود. از هم جدا شده بود.
دکتر اوربینو داثا قبل از آن که منظور اصلی خود را پیش بکشد شروع کرد به مقدمه چینی و صحبت در مورد پیری. معتقد بود که جهان بدون پیرها که مزاحم بودند، بدون شک بیشتر پیشرفت می کرد. آنها بودند که با وزن سنگین خود راه را مسدود کرده بودند. می گفت: «بشریت مثل پیاده نظام است، هر چه آنها یواش تر پیش بروند، کسانی که آنها را دنبال می کنند هم یواش تر جلو می روند.» داشت آینده ای را پیش بینی می کرد که خیلی بشری تر بود. زنها و مردها دیگر نمی بایستی از پیری خود خجالت می کشیدند، نه از آن و نه از درد و رنج و تنهایی وحشت انگیز

صفحه 480 از 536