نام کتاب: عشق در زمان وبا
نتوانست کلمه ای بر زبان آورد. فنجان دوم خود را در سکوت تمام کردند، سکوتی که مملو بود از پیش بینی های دوجانبه. وقتی زن دهان گشود به خاطر این بود که به مستخدمه دستور دهد پوشه نامه ها را بیاورد. به نوک زبانش رسیده بود که از او بخواهد نامه ها را برای خودش نگه دارد، چون او خودش از هر کدام با کاغذ کپی، نسخه ای برداشته بود. ولی فکر کرد شاید چنان تقاضایی، چندان شایسته به نظر نرسد. دیگر حرفی نداشتند به هم بزنند. قبل از آن که آنجا را ترک کند پیشنهاد کرد که روز سه شنبه آینده در همان ساعت بار دیگر به دیدنش بیاید. زن از خود سؤال می کرد که آیا باید با او خودمانی رفتار کند؟ گفت: «این ملاقات ها به هیچ دردی نمی خورند. معنی و مفهومی ندارند.»
«من اصلا به معنی و مفهوم آنها فکری نکرده بودم.»
با این حال سه شنبه بعد، ساعت پنج بعدازظهر به آنجا رفت و بعد تمام روزهای سه شنبه بعدی. دیگر اطلاع قبلی را هم در نظر نمی گرفت. بعد از دو ماه آن ملاقات های هفتگی برای هر دوی آنها عادت شده بود. فلورنتینو آریثا برای چای او، بیسکویت های انگلیسی می آورد، شاه بلوط هایی می آورد که در شهد فرو کرده بودند، زیتون‌های یونانی و تمام اغذیه خوشمزه ای که در کشتی های اقیانوس پیما پیدا می کرد. یک سه شنبه برایش یک کپی از عکس او و ئیلده براندا را برد که پنجاه سال پیش آن عکاس بلژیکی از آنها انداخته بود. آن را در یک حراجی کارت پستال در راسته میرزا بنویس‌ها با چند پول سیاه خریده بود. هیچ یک از آن دو نتوانستند درک کنند که چگونه آن عکس به آنجا رسیده است. فلورنتینو آریثا آن را به حساب معجزه عشق گذاشت. یک روز صبح فلورنتینو آریثا که داشت از باغچه خانه اش چند گل سرخ می چید، وسوسه شد تا در ملاقات بعدی یک شاخه رز برای او ببرد. زبان گل ها

صفحه 476 از 536