چنان با حق شناسی و سپاسگزاری و حتی شاید با علاقه ای شدید صحبت می کرد که فلورنتینو آریثا فکر کرد جان خود را به خطر بیندازد و به جای برداشتن فقط یک قدم، پرشی مهلک بکند.
گفت: «ما قبلا به هم تو می گفتیم.»
«قبلا» کلمه ای ممنوع بود. زن حس کرد که فرشته واهی گذشته دارد از بالای سرشان پرواز می کند، سعی کرد او را عقب بزند. مرد پیشروی کرد و ادامه داد: «منظورم در نامه های قبلی خودمان بود.» زن معذب شده بود و سعی می کرد این را نشان ندهد. اما نشان داده بود. مرد متوجه شد و فهمید باید با روش صحیح تری پیش برود. گرچه آن خطای مختصر به او حالی کرد که فرمینا درست مثل جوانی اش، لجام گسیخته و وحشی بر جای مانده است. البته یاد گرفته بود که چطور به نحو دلپذیری وحشی باشد.
گفت: «منظورم این بود که نامه ها با آن نامه ها خیلی فرق دارند.»
فرمینا گفت: «همه چیز در جهان فرق کرده است.»
«من اصلا فرقی نکرده ام، و خود شما؟»
فنجان دوم چای به دهانش نرسید و در هوا ماند. با نگاهی که از آن همه دشواری زندگی جان سالم به در برده بود او را شماتت کرد. گفت: «حالا دیگر هیچ فرقی نمیکند. من همین اواخر هفتاد و دو ساله شده ام.»
ضربه درست به وسط قلب فلورنتینو آریثا فرو رفت. دلش می خواست جوابش سریع باشد و مثل یک پیکان به هدف بخورد، ولی پیری مانع او شده بود. هرگز با مکالمهای آن طور مختصر آن قدر احساس خستگی نکرده بود. حس می کرد که قلبش درد گرفته است و هر ضربه آن با صدایی فلزی در شریانهایش طنین می افکند. حس کرد که پیرمردی بیش نیست، غمگین و بیهوده و چنان بغض گلویش را فشرد که دیگر
گفت: «ما قبلا به هم تو می گفتیم.»
«قبلا» کلمه ای ممنوع بود. زن حس کرد که فرشته واهی گذشته دارد از بالای سرشان پرواز می کند، سعی کرد او را عقب بزند. مرد پیشروی کرد و ادامه داد: «منظورم در نامه های قبلی خودمان بود.» زن معذب شده بود و سعی می کرد این را نشان ندهد. اما نشان داده بود. مرد متوجه شد و فهمید باید با روش صحیح تری پیش برود. گرچه آن خطای مختصر به او حالی کرد که فرمینا درست مثل جوانی اش، لجام گسیخته و وحشی بر جای مانده است. البته یاد گرفته بود که چطور به نحو دلپذیری وحشی باشد.
گفت: «منظورم این بود که نامه ها با آن نامه ها خیلی فرق دارند.»
فرمینا گفت: «همه چیز در جهان فرق کرده است.»
«من اصلا فرقی نکرده ام، و خود شما؟»
فنجان دوم چای به دهانش نرسید و در هوا ماند. با نگاهی که از آن همه دشواری زندگی جان سالم به در برده بود او را شماتت کرد. گفت: «حالا دیگر هیچ فرقی نمیکند. من همین اواخر هفتاد و دو ساله شده ام.»
ضربه درست به وسط قلب فلورنتینو آریثا فرو رفت. دلش می خواست جوابش سریع باشد و مثل یک پیکان به هدف بخورد، ولی پیری مانع او شده بود. هرگز با مکالمهای آن طور مختصر آن قدر احساس خستگی نکرده بود. حس می کرد که قلبش درد گرفته است و هر ضربه آن با صدایی فلزی در شریانهایش طنین می افکند. حس کرد که پیرمردی بیش نیست، غمگین و بیهوده و چنان بغض گلویش را فشرد که دیگر