نام کتاب: عشق در زمان وبا
کنایه او را ندیده گرفت، نامه را به او پس داد و گفت: «چه حیف که نمی توانم این را بخوانم. چون بقیه نامه های شما به من خیلی کمک کردند.»
نفس عمیقی کشید، متعجب شده بود که او با چه لحن ساده ای، درست برخلاف انتظارش آن جمله را بر زبان رانده بود. گفت: «نمی دانید چقدر از این بابت احساس سعادت میکنم.»
ولی زن موضوع صحبت را عوض کرد و او نیز دیگر توانست آن را به صورت اول برگرداند.
کمی بعد از ساعت شش از آن جا خارج شد. داشتند چراغهای خانه را روشن می‌کردند. احساس اطمینان بیشتری می کرد، گرچه چندان هم امیدوار نبود، اخلاق بی ثبات و عکس العمل های پیش بینی نشده او را فراموش نکرده بود. در بیست سالگی آن طور بود و اکنون نیز دلیلی نداشت تا عوض شده باشد. خود را به خطر انداخته و با فروتنی صمیمانه ای از او سؤال کرده بود که آیا می تواند روز دیگری هم به ملاقات او بیاید؟ و جواب او بار دیگر برایش غیرمترقبه بود. گفته بود: «هر وقت دلتان خواست به دیدن من بیایید. من تقریبا همیشه تنها هستم.»
چهار روز بعد، روز سه شنبه، بدون خبر قبلی به دیدن او رفت و زن منتظر نماند تا سینی چای را بیاورند، قبل از آن به او گفت که نامه هایش چقدر برای او مفید واقع شده بودند. جواب داد که آنها در واقع نامه نبودند، بلکه اوراقی بودند پاره پاره از کتابی که خیال داشت بنویسد. فرمینا هم آنها را همین طور تعبیر کرده بود، طوری که خیال داشت تمام آنها را به او بازگرداند. البته اگر به او برنمی خورد. می توانست از آنها استفاده بهتری بکند. داشت توضیح می داد که آن نامه ها در دوره سختی که می‌گذراند چقدر باعث تسکینش شده بودند؛ چنان با ذوق و شوق،

صفحه 474 از 536