سؤال کرد که چای میل دارد یا شیرکاکائو یا قهوه؟ فلورنتینو آریثا قهوه می خواست. قهوه ای بسیار داغ و بسیار قوی. خود زن هم به مستخدمه گفت: «برای من هم آن چیز همیشگی.» چیز همیشگی مخلوطی بود از چند نوع چای مشرق زمینی که پس از خواب بعدازظهر، او را حسابی بیدار می کرد و سر حال می آورد. وقتی فرمینا قوری چای و فلورنتینو قوری قهوه را خالی کردند، هر دو در باره مسائل مختلفی صحبت کرده بودند. نه به خاطر این که آن مسائل برایشان جالب بود، بلکه صرفا به خاطر این که نشان دهند که جرئت ندارند موضوع اصلی را به میان بکشند و با آن روبرو شوند. هر دو سخت کمرو شده بودند. می دیدند که آن همه از جوانی خود دور شده و در ایوانی که با کاشی های شطرنجی فرش شده بود نشسته اند. در خانه ای که مال هیچ کس نبود و هنوز بوی گل های قبرستانی می داد. برای اولین مرتبه در عمر خود آن طور روبروی هم نشسته بودند. در آن فاصله ناچیز، داشتند با دل راحت، پس از پنجاه سال یکدیگر را نگاه می کردند. دیگری را همان طور که بود می دیدند. یک پیرزن و یک پیرمرد که پای هردو شان لب گور بود. دو نفر که هیچ گونه وجه مشترکی با هم نداشتند بجز گذشته ای بس زودگذر که دیگر مال آنها نبود، مال دو جوان بود که محو شده بودند، دو نفر که می توانستند به خوبی جای نوه های آنها باشند. زن داشت فکر می کرد که او عاقبت متوجه و قانع خواهد شد که آرزویش تا چه حد پوچ است و آن وقت با پی بردن به آن، گستاخی اش فرو می نشیند.
برای حذر کردن از مکث های معذب کننده یا صحبت درباره موضوعات ناباب، زن در مورد کشتی های روی رودخانه از او سوالاتی می کرد. باور نمی کرد او که اکنون مالک و رئیس آن شرکت است، فقط سالهای سال قبل یک بار با آن کشتی ها سفر کرده است، آن هم موقعی
برای حذر کردن از مکث های معذب کننده یا صحبت درباره موضوعات ناباب، زن در مورد کشتی های روی رودخانه از او سوالاتی می کرد. باور نمی کرد او که اکنون مالک و رئیس آن شرکت است، فقط سالهای سال قبل یک بار با آن کشتی ها سفر کرده است، آن هم موقعی