نام کتاب: عشق در زمان وبا
نگاه دارد و به او بگوید که نه، لزومی ندارد کت خود را در آورد، چون فقط آمده است از او وقت بگیرد تا شرفیاب بشود. زن که سرپا ایستاده بود، سخت گیج شد: «ولی حالا که آمده اید، در اینجا هستید.» دعوت کرد تا به دنبالش به ایوان حیاط خلوت بروند، جایی که خنک تر بود. ولی او دعوت را رد کرد و با صدایی که به نظر زن آه دردناکی رسید، گفت: «از حضورتان تقاضا می کنم فردا به من اجازه شرفیابی بدهید.»
به خاطر آورد که فردا، پنجشنبه است. روزی که همیشه لوکرسیا دل رئال دل ابیسپو به دیدنش می آمد. در نتیجه وعده ملاقاتی قاطع را اعلام کرد: «پس فردا، ساعت پنج.» فلورنتینو آریثا از او تشکر کرد، با تکان دادن کلاه با عجله هر چه تمام تر از او خداحافظی کرد و از آنجا رفت؛ حتی بدون آن که به آن فنجان قهوه لب بزند. زن، هاج و واج در وسط اتاق سرپا مانده بود و نمی فهمید چه اتفاقی رخ داده است. از انتهای خیابان صدای درق و دورق حرکت ماشین او را شنید. فلورنتینو آریثا در صندلی عقب ماشین وضعیتی به خود گرفت که دردش کم تر شود، چشمان خود را تا نیمه بر هم گذاشت، انقباض عضلات خود را باز کرد و خود را به دست اراده بدنش سپرد. آه که حس میکرد انگار بار دیگر زنده شده است. راننده که سالیان سال در خدمت او بود و دیگر از هیچ جریانی تعجب نمی کرد، خونسرد بر جای مانده بود. ولی در جلوی خانه او وقتی داشت در ماشین را به روی او می گشود گفت: «جناب آقای فلو، مواظب باشید، یکی از نشانه های مرض وبا درست همین است.» ولی وبا نبود، همان اسهال های همیشگی بود.
روز جمعه ساعت پنج عصر، همان طور که داشت خدا را شکر می کرد به دنبال مستخدمه به راه افتاد و به ایوان حیاط خلوت رفتند. فرمینا داثا منتظرش بود. در کنار میز کوچکی که برای دو نفر چیده شده بود. از او

صفحه 469 از 536