شوخی بر زبان می آورد: «من به خدا اعتقاد ندارم ولی از او می ترسم.» مهلت این را به دست نیاورد تا نسبت به آن شکی برد. سعی کرد هر دعایی که می تواند به یاد بیاورد و بخواند، ولی هیچ دعایی را به خاطر نیاورد. وقتی پسربچه بود، یک پسربچه دیگر به او کلماتی جادویی یاد داده بود تا بتواند با تیرکمان پرنده ای را بزند: «من خوب نشانه می گیرم، اما اگر به تو نخورد، تقصیر من نیست.» یک بار وقتی به کوهستان رفته بود با یک تیرکمان نو آن جمله را به آزمایش گذاشته بود، و سنگ درست به پرنده اصابت کرد و به زمین انداخته بودش. در گیجی خود فکر کرد که گرچه آن جمله بی مورد است ولی چه میدانی شاید مفید واقع شود. انگار واقعا دارد دعایی می خواند، آن جمله را بر زبان آورد ولی نتیجه هیچ بود. دل پیچهای شدید مثل فشار یک فنر باعث شد تا یکمرتبه از روی صندلی بلند شود و سرپا بایستد. کف داخل روده اش که غلیظ تر و دردناک تر شده بود در شکمش سر و صدایی به راه انداخته بود. سراپا با عرقی سرد پوشیده شده بود. مستخدمه ای که برایش فنجان قهوه آورده بود با دیدن او که به رنگ میت درآمده بود، وحشت کرد. مرد آه کشید و گفت: «به خاطر گرماست.» و مستخدمه که به خیال خودش می خواست در حق او لطفی بکند، پنجره را باز کرد. ولی آفتاب شدید بعدازظهر مستقیما به چهره او تابید و مجبور شدند بار دیگر پنجره را ببندند. داشت فکر می کرد که فقط یک دقیقه دیگر قادر است جلوی خود را نگاه دارد و درست در همان لحظه فرمینا داثا داخل اتاق شد. تقریبا نامرئی در آن تاریک روشن اتاق، از دیدن او به آن ریخت وحشتزده شده بود. به او گفت: می توانید کت خود را از تن درآورید.»
وحشت مرد خیلی بیشتر از دل پیچه مهلک، به خاطر این بود که مبادا زن سر و صدای شکمش را بشنود، ولی موفق شد لحظه ای خود را زنده
وحشت مرد خیلی بیشتر از دل پیچه مهلک، به خاطر این بود که مبادا زن سر و صدای شکمش را بشنود، ولی موفق شد لحظه ای خود را زنده