نام کتاب: عشق در زمان وبا
با زمزمه ای نگران کننده او را از خواب بعدازظهر بیدار کرد: «خانم، جناب آقای فلورنتینو آریثا تشریف آورده اند.»
به آنجا آمده بود. اولین عکس العمل فرمینا داثا دستپاچگی بود. نه، باید می‌گفت که بهتر است روز دیگری بیاید، در ساعتی که مناسب تر باشد، حالا برای پذیرفتن میهمان آمادگی ندارد. حرفی هم ندارند که به هم بزنند. ولی بلافاصله به خود آمد و دستور داد او را به اتاق پذیرایی راهنمایی کنند و برایش یک فنجان قهوه ببرند تا دستی به سر و روی خود بکشد و آماده بشود. فلورنتینو آریثا دم در خانه منتظر ایستاده بود، در زیر آن آفتاب سوزان ساعت سه بعدازظهر. خونسردی خود را حفظ کرده و بر خود مسلط بود، اما پیه این را به تن مالیده بود که او را نخواهد پذیرفت. با جمله ای بسیار مؤدبانه او را رد خواهد کرد. همین اطمینان بود که خونسرد نگاهش داشته بود. پیغام او تمام وجودش را به لرزه در آورد. وقتی به سایه خنک اتاق پذیرایی پا گذاشت مهلت این را به دست نیاورد تا فکر کند که چه معجزه ای رخ داده است، چون یکمرتبه حس کرد که روده‌هایش با انفجار یک کف دردناک پیچ می خورند. نفس در سینه حبس کرد و نشست. داشت به اولین نامه عاشقانه اش فکر می‌کرد که چگونه پرنده ای روی آن فضله انداخته بود. بی حرکت در آن تاریک روشن بر جای نشسته بود، به امید اینکه لرزش آن دل پیچه تمام شود. در آن لحظه حاضر بود به هر گونه بدبختی ای تن در دهد بجز آن دل پیچه بی انصاف نابهنگام و بی موقع.
از وضعیت خودش به خوبی اطلاع داشت. با وجود یبوست مزمن، در سال های بی شمار عمرش، شکم او سه چهار بار در ملاعام به او نارو زده بود. موفق نشده بود جلوی خود را بگیرد. فقط در آن موارد و موارد اضطراری دیگری به واقعیت جمله ای پی می برد که اغلب آن را از روی

صفحه 467 از 536