اول بود، همان طبع شاعرانه که این مرتبه فقط به خاطر سپاسگزاری از او بود، به خاطر پذیرفتن او در مراسم سالگرد در کلیسای جامع. فرمینا داثا تا چند روز پس از خواندن آن نامه، با خاطراتی پریشان ولی در ضمن با وجدانی آرام به آن فکر کرد، طوری که در پنجشنبه بعد از لوکرسیا دل رئال دل ابیسپو، بی مقدمه پرسید که آیا فلورنتینو آریثا رئیس شرکت کشتیرانی رودخانه ای را می شناسد؟ لوکرسیا هم جواب مثبت داد
«ظاهرا مردی است مفعول.» و برایش همان شایعه همگانی را تعریف کرد: «گرچه مورد نظر خیلی هاست، اما هرگز کسی او را با زنی ندیده است.» برایش گفت که شنیده است در پشت دفتر خود اتاقکی دارد که شب ها پسرانی را که از کنار دریا بلند میکند به آنجا می برد. فرمینا داثا از زمانی که به یاد می آورد این شایعات را در مورد او شنیده بود و هرگز نه آن را باور کرده و نه به آن اهمیتی داده بود. ولی وقتی چیزی را از دهان الوکرسیا دل رئال دل ایسپو شنید که زمانی در باره خود او هم شنیده بود، صلاح دید که او را سر جای خودش بنشاند. گفت که فلورنتینو آریثا را از زمانی که پسر جوانی بود می شناسد. گفت که مادر او در خیابان پنجره ها یک مغازه خرازی داشت که در آن پیراهن و ملافه های کهنه هم می خرید تا آنها را ببرد و در دوران جنگ های داخلی به عنوان باند زخم بفروشد. در خاتمه هم اضافه کرد: «مردمی هستند بسیار شریف. او مردی است خود ساخته.» چنان با حرارت از او دفاع کرده بود که لوکرسیا حرف خود را پس گرفت و گفت: «به هر حال پشت سر خود من هم از این حرفها میزنند.» فرمینا داثا از خود سؤال نمی کرد که چرا دارد آن طور از آن مرد طرفداری می کند. از مردی که در زندگی او سایه ای بیش نبود. همچنان به او فکر می کرد، مخصوصا وقتی پست می آمد و نامه جدیدی از او نمی آورد. دو هفته بود که سکوت برقرار شده بود تا یکی از مستخدمه ها
«ظاهرا مردی است مفعول.» و برایش همان شایعه همگانی را تعریف کرد: «گرچه مورد نظر خیلی هاست، اما هرگز کسی او را با زنی ندیده است.» برایش گفت که شنیده است در پشت دفتر خود اتاقکی دارد که شب ها پسرانی را که از کنار دریا بلند میکند به آنجا می برد. فرمینا داثا از زمانی که به یاد می آورد این شایعات را در مورد او شنیده بود و هرگز نه آن را باور کرده و نه به آن اهمیتی داده بود. ولی وقتی چیزی را از دهان الوکرسیا دل رئال دل ایسپو شنید که زمانی در باره خود او هم شنیده بود، صلاح دید که او را سر جای خودش بنشاند. گفت که فلورنتینو آریثا را از زمانی که پسر جوانی بود می شناسد. گفت که مادر او در خیابان پنجره ها یک مغازه خرازی داشت که در آن پیراهن و ملافه های کهنه هم می خرید تا آنها را ببرد و در دوران جنگ های داخلی به عنوان باند زخم بفروشد. در خاتمه هم اضافه کرد: «مردمی هستند بسیار شریف. او مردی است خود ساخته.» چنان با حرارت از او دفاع کرده بود که لوکرسیا حرف خود را پس گرفت و گفت: «به هر حال پشت سر خود من هم از این حرفها میزنند.» فرمینا داثا از خود سؤال نمی کرد که چرا دارد آن طور از آن مرد طرفداری می کند. از مردی که در زندگی او سایه ای بیش نبود. همچنان به او فکر می کرد، مخصوصا وقتی پست می آمد و نامه جدیدی از او نمی آورد. دو هفته بود که سکوت برقرار شده بود تا یکی از مستخدمه ها