نام کتاب: عشق در زمان وبا
می کرد *لوکرسیا دل رئال دل ابیسپو* بود؛ خانمی از اشراف زادگان واقعی به سبک قدیم که همیشه با او دوست بود و با مرگ خوونال اوربینو به او نزدیک تر شده بود. درد مفاصل عذابش می داد و به خاطر زندگی ای که اصلا مطابق میلش نبود، افسرده بود. لوکرسیا دل رئال در آن زمان نه تنها بهترین مونس او شده بود، بلکه در مورد مسائل اجتماعی و جشن های عمومی با او مشورت می کرد. فرمینا داثا از این موضوع خوشحال بود، چون می دید که خود اوست که دارد مفید واقع می شود و دیگر زیر حمایت شوهرش نیست. با این حال می دید که بیش از پیش به او وابسته است. اسم زمان دختری اش را که همیشه با آن صدایش کرده بودند، از رویش برداشته بودند و «بیوه زن اوربینو» صدایش می زدند.
باورنکردنی به نظر می‎رسید، ولی همان طور که سالگرد وفات شوهرش نزدیک می شد حس می کرد که دارد به محیطی پا می گذارد که سایه و خنک و ساکت است. جنگلی آرامبخش. گرچه آن موقع چندان حالیش نبود، نه آن موقع و نه در چند ماه بعد، که این تفکرات نوشته شده فلورنتینو آریثاست که آن همه کمکش کرده است که به آرامش برسد. آن نامه ها و در ضمن تجربیات خودش باعث شده بودند زندگی خود را درک کند و با وقار هر چه تمام تر بپذیرد که پیر شده است. ملاقات در مراسم سالگرد کلیسا فرصتی بود بسیار مناسب تا بتواند به فلورنتینو آریثا بفهماند که خود او نیز از تصدق سر نامه های آرامبخش او حاضر و آماده است تا گذشته را محو و فراموش کند.
دو روز بعد از جانب او نامه ای دریافت کرد که با نامه های دیگر فرق داشت. نامه ای که با دست نوشته شده بود. روی کاغذ کاهی و اسم فرستنده بسیار مشخص در پشت پاکت. همان دستخط زیبای نامه های
Lucrecia Del Real Del Obispo

صفحه 465 از 536