بودند، می ترسید. می دید که آنها چگونه برای خود جا باز می کنند و انسانها را عقب می زنند و پشتشان را به دیوارها میکوبند. برای همین بود که اقدام می کرد و آن چیزها را در جاهایی می گذاشت تا از نظر پنهان بمانند. برخلاف عقیده عمومی خیلی هم زن مرتب و منظمی نبود، اما برای پنهان کردن شلختگی اش روش خاصی داشت. روزی که خوونال اوربینو درگذشت مجبور شدند نیمی از اثاثیه دفتر را بیرون بکشند و در اتاق خواب ها بگذارند تا بتوانند جسد او را دراز کنند.
عبور مرگ از خانه راه حل را جلوی پایش گذاشت. وقتی البسه شوهرش را سوزاند متوجه شد که دستش نلرزیده است و در نتیجه گاه آتشی روشن می کرد و چیزهایی، کهنه یا نو، در آن می افکند. آن وقت دیگر نه به غبطه ثروتمندان فکر می کرد و نه به عذاب وجدانش نسبت به فقیرهایی که داشتند از گرسنگی هلاک می شدند. آخر سر هم داد درخت انبه را ریشه کن کردند تا در آنجا نشانه ای از آن فاجعه وجود نداشته باشد. طوطی زنده را هم به موزه جدید شهر هدیه کرد. عاقبت نفس راحتی کشید چون بالاخره خانه ای را به اختیار خود در آورده بود که همیشه آرزویش بود: وسیع، راحت و تمام متعلق به خود او.
دخترش افلیا سه ماه پیش او ماند و بعد به نیواورلئان برگشت. پسرش یکشنبه ها و گاه در بعضی از روزهای دیگر هفته، خانواده خود را برای ناهار به آنجا می آورد. دوستان نزدیک فرمینا داثا پس از سپری شدن بحران سوگواری، بار دیگر به دیدن او می آمدند و در مقابل آن حیاط خلوت و برهنه می نشستند، ورق بازی می کردند، دستورات آشپزی جدیدی همراه می آوردند تا در آنجا آشپزی کنند و او را از زندگی مخفیانه جهانی سیری ناپذیر مطلع می کردند که داشت بدون او به زندگی ادامه می داد. یکی از خانم هایی که بیشتر از سایرین با او معاشرت
عبور مرگ از خانه راه حل را جلوی پایش گذاشت. وقتی البسه شوهرش را سوزاند متوجه شد که دستش نلرزیده است و در نتیجه گاه آتشی روشن می کرد و چیزهایی، کهنه یا نو، در آن می افکند. آن وقت دیگر نه به غبطه ثروتمندان فکر می کرد و نه به عذاب وجدانش نسبت به فقیرهایی که داشتند از گرسنگی هلاک می شدند. آخر سر هم داد درخت انبه را ریشه کن کردند تا در آنجا نشانه ای از آن فاجعه وجود نداشته باشد. طوطی زنده را هم به موزه جدید شهر هدیه کرد. عاقبت نفس راحتی کشید چون بالاخره خانه ای را به اختیار خود در آورده بود که همیشه آرزویش بود: وسیع، راحت و تمام متعلق به خود او.
دخترش افلیا سه ماه پیش او ماند و بعد به نیواورلئان برگشت. پسرش یکشنبه ها و گاه در بعضی از روزهای دیگر هفته، خانواده خود را برای ناهار به آنجا می آورد. دوستان نزدیک فرمینا داثا پس از سپری شدن بحران سوگواری، بار دیگر به دیدن او می آمدند و در مقابل آن حیاط خلوت و برهنه می نشستند، ورق بازی می کردند، دستورات آشپزی جدیدی همراه می آوردند تا در آنجا آشپزی کنند و او را از زندگی مخفیانه جهانی سیری ناپذیر مطلع می کردند که داشت بدون او به زندگی ادامه می داد. یکی از خانم هایی که بیشتر از سایرین با او معاشرت