نبرد خود را با لباس هایی که همه زیاده از حد آنها را دیده بودند، آغاز میکرد. کلاههایی که فرصت مناسب به دست نیاورده بود تا به سر بگذارد و عاقبت از مد افتاده بودند، کفش هایی که از کار کفاش های هنرمند اروپایی تقلید شده بودند، از آن کفش هایی که ملکه ها در جشن تاجگذاری به پا می کردند و خانم های خانواده های محترم از آنها خیلی بدشان می آمد، چون عین کفشهایی بودند که زنهای سیاهپوست در بازار می خریدند تا فقط در خانه بپوشند. ایوان داخلی خانه به محل محاصره شبیه می شد، نفس کشیدن در خانه به خاطر نفتالین غیرممکن می شد. ولی به هر حال در عرض چند ساعت، آرامش بار دیگر بر خانه مستولی میشد. آخر سر هم دلش به آن همه پارچه ابریشمی که روی زمین افتاده بود می سوخت، به آن همه تور، به آن همه روبان، آن همه پوست روباه و تمام چیزهایی که محکوم شده بودند در آتش بسوزند.
می گفت: «این یکی که خیلی حیف است سوزانده شود. با این همه مردمی که حتی نان شب ندارند در دهان بگذارند، سوزاندنش انصاف نیست.»
آتش به تعویق می افتاد، مدام به بعد موکول می شد و تنها چیزی که پیش می آمد این بود که اشیاء فقط جابجا می شدند. از جاهای ممتاز خود به اسطبل های قدیمی منتقل می شدند که به انبار چیزهای مناسب حراج تبدیل شده بودند. و همان طور که شوهرش حدس زده بود، جای خالی آنها بار دیگر بلافاصله پر می شد. با اشیایی که لحظه ای عمر میکردند و می رفتند تا رسیدن به زمان آتش بعدی در گنجه ها جان بدهند. خود او می گفت: «باید راهی پیدا کنند که چاره اشیایی باشد که به هیچ دردی نمی خورند و در ضمن هم نمی شود آنها را دور انداخت.» راست هم میگفت. از هجوم اشیاء به جاهایی که برای زیستن در نظر گرفته شده
می گفت: «این یکی که خیلی حیف است سوزانده شود. با این همه مردمی که حتی نان شب ندارند در دهان بگذارند، سوزاندنش انصاف نیست.»
آتش به تعویق می افتاد، مدام به بعد موکول می شد و تنها چیزی که پیش می آمد این بود که اشیاء فقط جابجا می شدند. از جاهای ممتاز خود به اسطبل های قدیمی منتقل می شدند که به انبار چیزهای مناسب حراج تبدیل شده بودند. و همان طور که شوهرش حدس زده بود، جای خالی آنها بار دیگر بلافاصله پر می شد. با اشیایی که لحظه ای عمر میکردند و می رفتند تا رسیدن به زمان آتش بعدی در گنجه ها جان بدهند. خود او می گفت: «باید راهی پیدا کنند که چاره اشیایی باشد که به هیچ دردی نمی خورند و در ضمن هم نمی شود آنها را دور انداخت.» راست هم میگفت. از هجوم اشیاء به جاهایی که برای زیستن در نظر گرفته شده