نام کتاب: عشق در زمان وبا
هم قادر نبود نامه ای بنویسد و در آن بیان کند که غرورش مانع می شود تا به نامه ها جواب بدهد.
گذشت یک سال برایش کافی بود تا به بیوه زنی خود عادت کند، خاطره شوهرش دیگر مزاحم مسائل روزانه زندگی اش نمی شد. دیگر به افکار محرمانه اش، به منظورهای عادی و ساده اش دخالتی نمی کرد. خاطره اش به حضوری مراقب تبدیل شده بود که بدون آن که آزاری برساند، راهنمایی اش می کرد، گاه او را می دید، نه مثل یک شبح، بلکه زنده، آن هم درست در جاهایی که بیشتر کمبودش را حس می‌کرد. اطمینان حاصل می کرد که او واقعا زنده است. مردی زنده بدون هوسهای مردانه، بدون خواسته های خان سالاری، بدون سماجت بوسه های بیجا که مدام به او حالی میکرد دوستش دارد، بدون کلمات مهربانانه ای که به او می گفت تا مدام نشان دهد که دوستش دارد. اکنون خیلی بهتر از زمانی که زنده بود، درکش می کرد. نگرانی عشق او را می فهمید، نیاز او در این که اطمینان حاصل کند در آن زندگی اجتماعی، همسرش ستونی است که می تواند به آن تکیه کند. امری که هرگز واقعیت نداشت. یک روز که نومیدی اش به نهایت رسیده بود سر شوهرش داد زده و گفته بود: «تو نمی فهمی که من چقدر احساس بدبختی میکنم.» مرد مثل همیشه عینکش را از روی چشم برداشته و موجی از آب های بلورین چشم های بچگانه اش را به روی او پاشیده بود. بعد فقط با یک جمله تمام سنگینی شعور غیرقابل تحملش را به روی او فرو آورده بود: «به یاد داشته باش که در زندگی زناشویی خوب، سعادت مطرح نیست، پابرجا بودن اهمیت دارد.» از همان ابتدای بیوه زنی درک کرد که آن جمله، آن طور که قبلا فکر می کرد، معنی پستی در خود نهان ندارد، بلکه در واقع نوعی سنگ تعیین مسافت است تا دقیقا بتوانند ساعاتی سعادتمند را با هم بگذرانند.

صفحه 461 از 536