نام کتاب: عشق در زمان وبا
ولی وقتی سعی می کرد آنها را بگیرد، فقط مشتی پر در دستش بر جای می ماند و بس. افکار خودش را می دید که در نامه نوشته شده اند، واضح و ساده، درست به همان نحوی که خودش مایل بود بر زبان بیاورد. بار دیگر دلش سوخت که دید شوهرش مرده است و او نمی تواند در مورد آن مسائل با او صحبت کند؛ مثل همیشه که شبها قبل از خواب مسائل روزانه را برای هم تعریف می کردند. داشت با فلورنتینو آریثای جدیدی آشنا می شد که افکار و عقایدش چنان عاقلانه بود که اصلا به نامه های تب آلود جوانی اش و به رفتار غم انگیز تمامی عمرش، شباهتی نداشت. کلمات مردی بودند که به عقیده عمه اسکولاستیکا، از حضرت عیسی مسیح الهام گرفته بود. از این فکر درست مثل همان دفعه اول، به وحشت افتاد. به هر حال آنچه خیالش را راحت کرد این بود که آن نامه از طرف یک پیرمرد عاقل بود؛ تکرار آن عمل توهین آمیز شب سوگواری نبود؛ حرکتی بود بسیار شرافتمندانه تا گذشته را محو کند.
نامه های بعدی خیالش را کام آسوده کرد. به هر حال همه را سوزاند. البته بعد از آن که آنها را با علاقه خواند. هر چه بیشتر آنها را می سوزاند، در ته دل بیشتر خود را مقصر احساس می کرد. سرانجام، وقتی نامه‌ها شماره گذاری شدند، عذر اخلاقی به دست آورد تا دیگر آنها را از بین نبرد. درست همان طور که در انتظار بهانه ای بود تا خود را تبرئه کند. منظور ابتدایی او به هر حال این نبود که نامه‌ها را برای خودش نگاه دارد، می خواست در اولین فرصت مناسب تمام آنها را به فلورنتینو آریثا بازگرداند تا چیزهایی که آن طور برای بشریت ارزشمند بودند، گم نشود و از بین نرود. بدبختی در این بود که زمان می گذشت و نامه‌ها پشت سر هم می رسیدند: هر سه چهار روز یک نامه، در تمام سال. نمی دانست چگونه آنها را پس بفرستد، دلش نمی خواست او را برنجاند. از طرفی

صفحه 460 از 536