میکند. داشت تعادل خود را از دست می داد. زن او را دیده بود. در واقع فرمینا داثا خود را از گروه همراهانش جدا کرد، درست مثل کاری که در مجالس میهمانی می کرد، بعد دستش را به طرف او دراز کرد و با لبخندی بسیار شیرین گفت: «متشکرم که تشریف آوردید.»
او نه تنها تمام آن نامهها را دریافت کرده و با علاقه خوانده بود، بلکه در آنها دلایلی جدی دیده بود که باید در باره شان تعمق میکرد. آری دلایلی برای زنده ماندن. سر میز با دخترش صبحانه می خورد که اولین نامه را دریافت کرده بود. با کنجکاوی دیدن آن که با ماشین تحریر که نحوه بسیار جدیدی بود نوشته شده است آن را باز کرد. با دیدن حروف اول اسم او چهره اش گلگون شد، ولی بلافاصله بر خود مسلط شد و نامه را در جیب پیش بندش فرو برد. گفت: «تسلیت نامه ای است از جانب مقامات دولتی.» دخترش با تعجب گفت: «هر که می بایستی تسلیت میگفت تا حالا گفته است.» ولی او مصممانه جواب داد: «به هر حال این هم یک نامه تسلیت دیگر است.» خیال داشت بعد، قبل از آن که باز دخترش از او چیزی بپرسد، آن را دور از چشم دختر و مستخدمهها بسوزاند. ولی به هر حال کنجکاوی بر او غلبه کرد تا قبل از سوزاندن بار دیگر نگاهی به آن بیندازد. انتظار داشت جواب آن همه ناسزا را دریافت کند که درست از لحظه فرستادنش پشیمان شده بود. ولی از همان آغاز، با دیدن عنوان سلطنتی خودش و اولین پاراگراف، درک کرد که در جهان چیزی تغییر کرده است. چنان کنجکاو شده بود که رفت و در اتاق خواب را بست تا به خیال آسوده قبل از سوزاندن بار دیگر نامه را بخواند. پشت سر هم، سه بار، آن را خواند.
افکاری بودند در باره زندگی، عشق و پیری و مرگ. افکاری بودند که اغلب مثل یک مشت پرنده شبانه، به ذهن خود او نیز هجوم می آوردند،
او نه تنها تمام آن نامهها را دریافت کرده و با علاقه خوانده بود، بلکه در آنها دلایلی جدی دیده بود که باید در باره شان تعمق میکرد. آری دلایلی برای زنده ماندن. سر میز با دخترش صبحانه می خورد که اولین نامه را دریافت کرده بود. با کنجکاوی دیدن آن که با ماشین تحریر که نحوه بسیار جدیدی بود نوشته شده است آن را باز کرد. با دیدن حروف اول اسم او چهره اش گلگون شد، ولی بلافاصله بر خود مسلط شد و نامه را در جیب پیش بندش فرو برد. گفت: «تسلیت نامه ای است از جانب مقامات دولتی.» دخترش با تعجب گفت: «هر که می بایستی تسلیت میگفت تا حالا گفته است.» ولی او مصممانه جواب داد: «به هر حال این هم یک نامه تسلیت دیگر است.» خیال داشت بعد، قبل از آن که باز دخترش از او چیزی بپرسد، آن را دور از چشم دختر و مستخدمهها بسوزاند. ولی به هر حال کنجکاوی بر او غلبه کرد تا قبل از سوزاندن بار دیگر نگاهی به آن بیندازد. انتظار داشت جواب آن همه ناسزا را دریافت کند که درست از لحظه فرستادنش پشیمان شده بود. ولی از همان آغاز، با دیدن عنوان سلطنتی خودش و اولین پاراگراف، درک کرد که در جهان چیزی تغییر کرده است. چنان کنجکاو شده بود که رفت و در اتاق خواب را بست تا به خیال آسوده قبل از سوزاندن بار دیگر نامه را بخواند. پشت سر هم، سه بار، آن را خواند.
افکاری بودند در باره زندگی، عشق و پیری و مرگ. افکاری بودند که اغلب مثل یک مشت پرنده شبانه، به ذهن خود او نیز هجوم می آوردند،