زیر بغل پسرش وارد می شود. پیراهنی آستین بلند از مخمل مشکی به تن داشت. هیچگونه زینت آلاتی به خود آویزان نکرده بود. تمام دگمه های لباسش از بالا تا پایین بسته شده بود، از یقه تا نوک پا. درست مثل لباده اسقف ها. به جای کلاه هم، شال تور اسپانیولی به روی سر انداخته بود. بیوه زنهای دیگر کلاه بر سر داشتند و علاوه بر آنها خیلی از خانم های شوهردار دیگری که آرزوی بیوه زن شدن را در دل میپروراندند. چهره باز او به مرمر شباهت داشت. چشمانش که بار دیگر نیزه پرتاب میکرد در زیر نور چلچراغهای وسط کلیسا، جدا از چهره او برای خود زندگی جداگانه ای داشتند و چنان با قامتی استوار، با اعتماد به نفس و با وقار قدم برمی داشت که اصلا به نظر نمی رسید از پسر خودش پیرتر است. فلورنتینو آریثا که سرپا ایستاده بود نوک انگشتانش را روی لبه نیمکت تکیه داد تا از سرگیجه خود جلوگیری کند. حس میکرد که فرمینا و خودش در فاصله هفت قدمی یکدیگر نیستند، بلکه در دو روز متفاوت از زمان قرار دارند.
فرمینا داثا از نیمکت خانوادگی جلوی نمازخانه مراسم را میدید. تقریبا برای تمام مدت سرپا ایستاده بود، ولی با حواسی جمع و دقیق، مثل زمانی که به اپرا می رفت. ولی آخر سر آداب و رسوم آن گونه مراسم سوگواری را رعایت نکرد و در جای خود منتظر ماند تا بقیه جلو بیایند و به او تسلیت بگویند. خود او از جا بلند شد تا برود و یکی یکی از مدعوین تشکر کند. حرکتی بود بس غیرعادی که با اخلاق او بسیار جور در می آمد. از جلوی همه عبور کرد، تشکر می کرد و با یک یک حاضران احوالپرسی میکرد. تا این که به نیمکت های خاص اقوام فقیر رسید. بعد نگاهی به اطراف خود انداخت تا ببیند که کسی را جا نینداخته است. آن وقت بود که فلورنتینو آریثا حس کرد بادی مافوق الطبیعه دارد زیر پایش را خالی
فرمینا داثا از نیمکت خانوادگی جلوی نمازخانه مراسم را میدید. تقریبا برای تمام مدت سرپا ایستاده بود، ولی با حواسی جمع و دقیق، مثل زمانی که به اپرا می رفت. ولی آخر سر آداب و رسوم آن گونه مراسم سوگواری را رعایت نکرد و در جای خود منتظر ماند تا بقیه جلو بیایند و به او تسلیت بگویند. خود او از جا بلند شد تا برود و یکی یکی از مدعوین تشکر کند. حرکتی بود بس غیرعادی که با اخلاق او بسیار جور در می آمد. از جلوی همه عبور کرد، تشکر می کرد و با یک یک حاضران احوالپرسی میکرد. تا این که به نیمکت های خاص اقوام فقیر رسید. بعد نگاهی به اطراف خود انداخت تا ببیند که کسی را جا نینداخته است. آن وقت بود که فلورنتینو آریثا حس کرد بادی مافوق الطبیعه دارد زیر پایش را خالی