از دوستان نزدیک را به خانه اش دعوت کرد. فلورنتینو حواسش جمع نبود و آب خوراک مرغ را روی خود ریخت. زن نوک یک دستمال سفره را در لیوان آب خیس کرد و یقه او را پاک کرد. بعد هم خود دستمال سفره را به جلوی یقه او فرو برد تا از حادثه ای ناگوارتر جلوگیری کند. به شکل بچه ای سالخورده بر جای مانده بود. زن متوجه شد که در حین غذا چندین مرتبه عینک از روی چشم برداشت تا با دستمالش آن را پاک کند. چون از چشمانش آب می آمد. با رسیدن به قهوه، فنجان به دست خوابش برد و زن هم بدون آن که بیدارش کند، فنجان را از دستش بیرون آورد، ولی چرت او پاره شد و با حالتی خجلت زده گفت: «فقط می خواستم کمی به چشمانم استراحت بدهم.» وقتی لئونا کاسیانی داشت میرفت بخوابد متعجبانه در فکر این بود که سالخوردگی او تا چه حد عیان شده است.
برای مراسم سالگرد وفات خوونال اوربینو، در کلیسای جامع خانواده اش برای خیلی ها کارت دعوت فرستادند. در آن زمان فلورنتینو آریثا نامه شماره صد و سی و دو را فرستاده و هیچ گونه جوابی دریافت نکرده بود. همین امر باعث شد که گرچه او را به مراسم ختم دعوت نکرده بودند، بدون دعوت در آنجا حضور یابد. تصمیمی بود بسیار بیباکانه. مراسمی بود که بیشتر به جشن شباهت داشت تا به ختم نیمکت های ردیف اول برای اعضای خانواده تخصیص داده شده و روی پلاک مسی نام هرکس بر پشتی صندلی نوشته شده بود. فلورنتینو آریثا که زودتر آمده بود تا در جایی بنشیند که فرمینا داثا به خوبی ببیندش، فکر کرد که بهترین محل آن نیمکت های وسط است. همان هایی که پشت نیمکت های ردیف اول واقع شده بودند. ولی کلیسا چنان شلوغ شد که او در آنجا نیز جای خالی پیدا نکرد و آخر سر در جایی نشست که برای اقوام فقیر در نظر گرفته شده بود. از آنجا فرمینا داثا را دید که دست به
برای مراسم سالگرد وفات خوونال اوربینو، در کلیسای جامع خانواده اش برای خیلی ها کارت دعوت فرستادند. در آن زمان فلورنتینو آریثا نامه شماره صد و سی و دو را فرستاده و هیچ گونه جوابی دریافت نکرده بود. همین امر باعث شد که گرچه او را به مراسم ختم دعوت نکرده بودند، بدون دعوت در آنجا حضور یابد. تصمیمی بود بسیار بیباکانه. مراسمی بود که بیشتر به جشن شباهت داشت تا به ختم نیمکت های ردیف اول برای اعضای خانواده تخصیص داده شده و روی پلاک مسی نام هرکس بر پشتی صندلی نوشته شده بود. فلورنتینو آریثا که زودتر آمده بود تا در جایی بنشیند که فرمینا داثا به خوبی ببیندش، فکر کرد که بهترین محل آن نیمکت های وسط است. همان هایی که پشت نیمکت های ردیف اول واقع شده بودند. ولی کلیسا چنان شلوغ شد که او در آنجا نیز جای خالی پیدا نکرد و آخر سر در جایی نشست که برای اقوام فقیر در نظر گرفته شده بود. از آنجا فرمینا داثا را دید که دست به