است. با تشویش نفس نفس می زد. تنفس پیرمردانه او نیز ناهموار و سنگلاخی شده بود. دخترک را به خوبی می شناخت، از آن مرحله به بعد دیگر قادر نبود جلوی خودش را بگیرد. عقل خود را از دست می داد و با جملاتی بریده بریده سراپا تسلیم او می شد. تا به آخر خط نمی رسید نمی توانست راه بازگشت را پیدا کند. دخترک دستش را گرفت و به طرف بستر راهنمایی اش کرد. درست مثل راهنمایی یک مرد کور در خیابان. با لطافتی موذیانه او را قطعه قطعه کرد. به میل خود به او نمک پاشید، کمی هم فلفل، کمی هم سیر اضافه کرد، بعد هم پیازی را قاچ قاچ کرد، آب یک لیموترش و یک برگ بو در بشقاب خود او را حسابی خوشمزه کرده بود، تنور هم با حرارتی مناسب حاضر و آماده بود. هیچ کس در خانه نبود. مستخدمان خارج شده بودند و عمله بناها و نجارهایی که خانه را تعمیر می کردند در روزهای شنبه کار نمی کردند. جهان را در اختیار خود داشتند. ولی مرد درست با رسیدن به لب پرتگاه دست او را عقب زد، از جای بلند شد و با صدایی لرزان گفت: «مواظب باش، کاپوت نداریم.»
دخترک مدتی طولانی همچنان در بستر دراز کشیده و به فکر فرو رفته بود. وقتی یک ساعت زودتر از ساعت مقرری به شبانه روزی برگشت، بر بغض خود پیروز شده بود. حس شامه خود را قوی تر کرده بود، ناخن های خود را تیز کرده و از پنجه بیرون کشیده بود. حاضر و آماده در کمین نشسته بود تا به جان خرگوشی بیفتد که آنطور زندگی را بر او حرام کرده بود. فلورنتینو آریثا نیز بار دیگر گول قضاوت های خاص مردها را خورد و فکر کرد که دخترک عاقبت به پوچ بودن امیال خود پی برده و برای فراموش کردن او، تصمیم نهایی گرفته است.
به سماجت خود ادامه می داد. بعد از شش ماه جوابی دریافت نکرده بود و گم شده در صحرای بی پایان بی خوابی متفاوتی تا سحر در بستر
دخترک مدتی طولانی همچنان در بستر دراز کشیده و به فکر فرو رفته بود. وقتی یک ساعت زودتر از ساعت مقرری به شبانه روزی برگشت، بر بغض خود پیروز شده بود. حس شامه خود را قوی تر کرده بود، ناخن های خود را تیز کرده و از پنجه بیرون کشیده بود. حاضر و آماده در کمین نشسته بود تا به جان خرگوشی بیفتد که آنطور زندگی را بر او حرام کرده بود. فلورنتینو آریثا نیز بار دیگر گول قضاوت های خاص مردها را خورد و فکر کرد که دخترک عاقبت به پوچ بودن امیال خود پی برده و برای فراموش کردن او، تصمیم نهایی گرفته است.
به سماجت خود ادامه می داد. بعد از شش ماه جوابی دریافت نکرده بود و گم شده در صحرای بی پایان بی خوابی متفاوتی تا سحر در بستر