نام کتاب: عشق در زمان وبا
آرام نگاه دارد ولی می دید که آن تغییر رفتار برایش بسیار ناگهانی بوده است، علاوه بر آنکه دلیلش را هم درک نمی کرد. روزی که در بستنی فروشی به او گفته بود که خیال دارد به زودی ازدواج کند و به هر حال واقعیت را گفته بود، دخترک همان موقع ترسیده و دستپاچه شده بود، ولی بعد با در نظر گرفتن این که امکان آن خیلی بعید است، آن را از سر بیرون رانده و فراموش کرده بود. به هر حال چیزی نگذشت که متوجه شد رفتار فلورنتینو آریثا مثل کسی است که می خواهد با بهانه‌هایی غیرقابل قبول از او دوری کند. انگار به جای آن که شصت سال از او بزرگتر باشد، شصت سال از او کوچکتر بود.
یک روز شنبه بعداز ظهر فلورنتینو آریثا او را در اتاق خواب خودش یافت. دخترک سعی می کرد با ماشین تحریر چیزی بنویسد، نسبتا هم خوب می نوشت چون در شبانه روزی یکی از درسهایش ماشین نویسی بود. تقریبا یک صفحه ماشین کرده بود. از دیدن عبارات او می شد به سهولت به موقعیت روانی اش پی برد. فلورنتینو آریثا از پشت سر روی او خم شده بود تا آنچه را که می نوشت بخواند. دخترک از حرارت مردانه او پریشان حال شده بود. از آن نفس زدن قطع شده اش، از عطر لباسهایش که همان بوی عطر نازبالش را داشت. دیگر آن دختر بچه تازه واردی نبود که با فریب های بچگانه یکی یکی البسه اش را در می آورد: «این کفش های کوچولو برای بچه خرس، این پیراهن کوچولو برای توله سگ، این گلداره برای بچه خرگوش و آخر سر هم یک ماچ خوشمزه برای باباجان» نه، او اکنون به یک زن تبدیل شده بود؛ زنی درست و حسابی که مایل بود خودش پا پیش بگذارد و منتظر نماند تا او آغاز کند. با یک انگشت دست راست به نوشتن ادامه داد و با دست چپ کورکورانه در جستجوی پای او بود. چیزی را که جستجو می کرد، یافت، دید که در دستش زنده شده

صفحه 454 از 536