نام کتاب: عشق در زمان وبا
عجالتا داشت زندگی معمولی خود را ادامه می داد. با امید دریافت جوابی مثبت، برای بار دوم به تعمیر خانه اش پرداخت تا لایق کسی باشد که از وقتی آنجا را خریده بود، می بایستی خانم آن خانه می شد. همان طور که به خودش قول داده بود اغلب به دیدن پرودنسیا پیتره می رفت تا به او نشان دهد که با وجود آن همه صدمات سنی، باز هم دوستش دارد. آن هم نه فقط در شبهایی که غمگین بود، بلکه در روز روشن و درهای گشوده بر آفتاب. آن قدر از جلوی خانه آندره وارون رد شد تا عاقبت دید که چراغ حمام خاموش است. در آن بستر عظیم و جنون آمیز او خود را گم کرد، صرفا به خاطر این که عادت به عشق بازی را از دست ندهد، چون بنابر یکی از عقاید خرافاتی او که البته تا آن موقع هم خلافش ثابت نشده بود، با تمرین بود که بدن وظیفه خود را ادامه می داد.
تنها اشکال همان رابطه اش با آمریکا ویکونیا بود. به راننده بار دیگر یادآوری کرده بود که هر روز شنبه ساعت ده صبح به دنبالش به شبانه روزی برود. ولی نمی دانست پایان هفته را با او چه کند. برای اولین بار نسبت به او بی اعتنا شده بود و دخترک هم متوجه آن تغییر شده بود. او را به دست مستخدمه ها می سپرد تا بعداز ظهر به سینما ببرندش، در کنسرت های باغ ملی کودکان همراهی اش کنند و به بازی های پینگوی خیریه ببرندش. برایش برنامه هایی اختراع می کرد تا روز یکشنبه را با همکلامی های خود بگذراند، تا مجبور نشود او را به بهشت مخفیانه پشت اداره ببرد، جایی که دخترک از همان اولین باری که به آنجا کشانیده بودش، مدام دلش می خواست در آنجا باشد. در امیدهای مه آلود خود متوجه نشده بود که دخترها می توانند فقط در عرض سه روز به یک زن درست و حسابی تبدیل بشوند و از آن روزی که او به استقبال آن دختر به بندر پادره رفته بود، سه سال گذشته است. گرچه سعی داشت دخترک را

صفحه 453 از 536