مرتکب اشتباه نشود. در نتیجه انگار آخرین نبردش باشد همه چیز را به خوبی در نظر گرفته بود. همه چیز می بایستی با سابق فرق می کرد تا بتواند کنجکاوی بیشتری جلب کند، هیجانی جدید، امیدی جدید برای زنی که یک عمر تمام به خوبی زیسته بود و چیزی کم و کسر نداشت. باید به او امیدی عظیم عطا می کرد تا بتواند تمام آن عقاید کهنه را به خاکروبه بیندازد، عقایدی که در واقع مال طبقه او نبود و به او تحمیل شده و مال او شده بود. باید به او می آموخت که عشق موهبتی است الهی. همین و بس
عاقلانه فکر کرد که نباید بلافاصله در انتظار جواب باشد. همین که نامه را پس نفرستد، برایش کافی بود. پس فرستاده نشد، نه آن نامه و نه هیچ یک از آن همه نامه های بعدی. با گذشت هر روز، نگرانی او نیز تشدید می یافت. همان طور که می دید نامهها به عقب برنمی گردند، امید گرفتن جواب در قلبش بیشتر زبانه می کشید. تعداد نامه ها به مهارت انگشتان او بستگی یافته بود. ابتدا هفته ای یک نامه، بعد دو نامه و آخر سر روزی یک نامه. از پیشرفت پست نسبت به زمانی که خودش در آنجا کار می کرد، بسیار خشنود بود. خطر این وجود نداشت که کسی ببیند او دارد هر روز به پستخانه می رود و برای شخص معینی نامه پست می کند. حتی لازم نبود نامه را از طریق کس دیگری بفرستد تا بعد ورد زبان ها شود. اکنون کار بسیار آسان شده بود، پادوی اداره را می فرستاد تا برای استفاده یک ماهه، مقداری تمبر بخرد و بعد نامه را به یکی از سه صندوق پست در قسمت قدیمی شهر می انداخت. از بی خوابی خود استفاده می کرد، نامه می نوشت و روز بعد سر راه اداره از شوفر می خواست لحظه ای جلوی صندوق پست توقف کند. خودش شخصا پیاده می شد و نامه را در صندوق می انداخت. هرگز به راننده اجازه نداد این کار را برایش انجام دهد؛ هر چند در یک روز صبح بارانی چنان خیالی داشت. اغلب احتیاط
عاقلانه فکر کرد که نباید بلافاصله در انتظار جواب باشد. همین که نامه را پس نفرستد، برایش کافی بود. پس فرستاده نشد، نه آن نامه و نه هیچ یک از آن همه نامه های بعدی. با گذشت هر روز، نگرانی او نیز تشدید می یافت. همان طور که می دید نامهها به عقب برنمی گردند، امید گرفتن جواب در قلبش بیشتر زبانه می کشید. تعداد نامه ها به مهارت انگشتان او بستگی یافته بود. ابتدا هفته ای یک نامه، بعد دو نامه و آخر سر روزی یک نامه. از پیشرفت پست نسبت به زمانی که خودش در آنجا کار می کرد، بسیار خشنود بود. خطر این وجود نداشت که کسی ببیند او دارد هر روز به پستخانه می رود و برای شخص معینی نامه پست می کند. حتی لازم نبود نامه را از طریق کس دیگری بفرستد تا بعد ورد زبان ها شود. اکنون کار بسیار آسان شده بود، پادوی اداره را می فرستاد تا برای استفاده یک ماهه، مقداری تمبر بخرد و بعد نامه را به یکی از سه صندوق پست در قسمت قدیمی شهر می انداخت. از بی خوابی خود استفاده می کرد، نامه می نوشت و روز بعد سر راه اداره از شوفر می خواست لحظه ای جلوی صندوق پست توقف کند. خودش شخصا پیاده می شد و نامه را در صندوق می انداخت. هرگز به راننده اجازه نداد این کار را برایش انجام دهد؛ هر چند در یک روز صبح بارانی چنان خیالی داشت. اغلب احتیاط