بیش تر و عشقی بیشتر از عشق های گذشته، چون همه چیز برای آخرین بار بود.
پنج روز بعد از دریافت نامه فرمینا داثا وقتی پا به اداره گذاشت حس کرد که ناگهان در خلا غیرعادی سکوت ماشین تحریرها غوطه ور شده است. صدایی که همانند ریزش باران بود و در صورت بند آمدن بیشتر از سکوت متوجه آن می شدی. موقع استراحت کارمندان بود. وقتی بار دیگر صدا بلند شد، سر خود را به اتاق دفتر لئونا کاسیانی داخل کرد و او را دید که در مقابل ماشین تحریر نشسته است. ماشینی که انگار عضوی از یک بشر باشد داشت از نوک انگشتان او اطاعت می کرد. زن متوجه شد که کی نگاهش می کند و با لبخند وحشتناک و آفتابی خود به طرف در اتاق تبسم کرد و همچنان به نوشتن ادامه داد تا پاراگرافی را به خاتمه برساند.
فلورنتینو آریثا از او پرسید: «ماده شیر نازنین من، بگو بینم اگر یک نامه عاشقانه دریافت کنی که با این دستگاه نوشته شده باشد چه حالی به تو دست می دهد؟»
«تا حالا که چنین چیزی برایم پیش نیامده است.»
گرچه او دیگر از هیچ مسئله ای تعجب نمی کرد، اما با آن سؤال واقعا متعجب شده بود و جواب دیگری نداشت تا به او بدهد. فلورنتینو آریثا هم تا آن موقع به آن فکر نیفتاده بود، اما تصمیم گرفت مقصود خود را تا انتها عملی سازد. در میان مزاح کارمندان یکی از ماشین های تحریر اداره را به خانه برد. کارمندانش با لحنی تمسخرآمیز، ولی مؤدبانه به او گفته بودند: «طوطی پیر دیگر حرف زدن یاد نمی گیرد.» لئونا کاسیانی که از هر واقعه جدیدی سر شوق می آمد، به او پیشنهاد کرد که خودش به منزل او برود و به او درس خصوصی ماشین نویسی بدهد. ولی او مدت ها بود با روشهای مکتبی مخالف بود؛ از همان موقعی که لوتار توگرت به اصرار
پنج روز بعد از دریافت نامه فرمینا داثا وقتی پا به اداره گذاشت حس کرد که ناگهان در خلا غیرعادی سکوت ماشین تحریرها غوطه ور شده است. صدایی که همانند ریزش باران بود و در صورت بند آمدن بیشتر از سکوت متوجه آن می شدی. موقع استراحت کارمندان بود. وقتی بار دیگر صدا بلند شد، سر خود را به اتاق دفتر لئونا کاسیانی داخل کرد و او را دید که در مقابل ماشین تحریر نشسته است. ماشینی که انگار عضوی از یک بشر باشد داشت از نوک انگشتان او اطاعت می کرد. زن متوجه شد که کی نگاهش می کند و با لبخند وحشتناک و آفتابی خود به طرف در اتاق تبسم کرد و همچنان به نوشتن ادامه داد تا پاراگرافی را به خاتمه برساند.
فلورنتینو آریثا از او پرسید: «ماده شیر نازنین من، بگو بینم اگر یک نامه عاشقانه دریافت کنی که با این دستگاه نوشته شده باشد چه حالی به تو دست می دهد؟»
«تا حالا که چنین چیزی برایم پیش نیامده است.»
گرچه او دیگر از هیچ مسئله ای تعجب نمی کرد، اما با آن سؤال واقعا متعجب شده بود و جواب دیگری نداشت تا به او بدهد. فلورنتینو آریثا هم تا آن موقع به آن فکر نیفتاده بود، اما تصمیم گرفت مقصود خود را تا انتها عملی سازد. در میان مزاح کارمندان یکی از ماشین های تحریر اداره را به خانه برد. کارمندانش با لحنی تمسخرآمیز، ولی مؤدبانه به او گفته بودند: «طوطی پیر دیگر حرف زدن یاد نمی گیرد.» لئونا کاسیانی که از هر واقعه جدیدی سر شوق می آمد، به او پیشنهاد کرد که خودش به منزل او برود و به او درس خصوصی ماشین نویسی بدهد. ولی او مدت ها بود با روشهای مکتبی مخالف بود؛ از همان موقعی که لوتار توگرت به اصرار