نام کتاب: عشق در زمان وبا
که آن مرد فقط قیم اوست و فاسقش نیست. روز یکشنبه هم ماشین را برایش فرستاد که بلکه بخواهد با همشاگردی هایش گردشی بکند. نمی خواست دخترک خود او را ببیند، از همان هفته قبل حسابی متوجه تفاوت سنی بین خودشان شده بود. همان شب تصمیم گرفت نامه ای به فرمینا داثا بنویسد و از او عذرخواهی کند. البته منظور واقعی اش این بود که نشان دهد فراموشش نکرده است، ولی نوشتن نامه را به روز بعد موکول کرد و در روز دوشنبه، پس از سه هفته عذاب، خیس از باران پا به خانه خود گذاشت و نام او را در آنجا یافت.
ساعت هشت شب بود. دو مستخدمه اش رفته بودند بخوابند و چراغ راهرو را روشن نگاه داشته بودند تا او بتواند خودش را به اتاق خواب برساند. می دانست که شام مختصر و بی مزه اش روی میز اتاق ناهارخوری است. گرچه در روزهای اخیر خیلی کم غذا خورده بود، ولی هیجان آن نامه اشتهایش را به کلی کور کرده بود. به سختی موفق شد چراغ بزرگ اتاق خواب را روشن کند، چون دستانش می لرزید. نامه خیس را روی تخت گذاشت. چراغ کوچک پای تخت را روشن کرد و با آرامشی مصنوعی که همیشه برای آرام ساختن خود به کار می برد، کت خیس خود را در آورد و به پشت صندلی آویخت. بعد جلیقه اش را هم درآورد، آن را به دقت تا کرد و روی کت گذاشت. بعد آن نوار مشکی ابریشمی را که مثل کراوات به گردن می بست باز کرد. یقه آهاری خود را هم که دیگر در تمام جهان از مد افتاده بود از پیراهن جدا کرد. دگمه های پیراهنش را تا روی کمر باز کرد، کمربندش را هم شل کرد تا بتواند بهتر نفس بکشد و آخر سر هم کلاه از سر برداشت و آن را کنار پنجره گذاشت تا خشک شود. ناگهان از وحشت بر خود لرزید، چون نمی دانست نامه در کجاست. چنان گیج مانده بود که وقتی آن را یافت، متحیر شد. به یاد نمی آورد آن را روی

صفحه 445 از 536