دوم آن موجود زیبا را دید که روپوش مدرسه به تن داشت و توپ بازی می کرد. با همان طنازی که چندین و چند شنبه او را متشنج کرده بود، اما آن روز صبح، اصلا هیجانی احساس نکرد. به او علامت داد تا دنبالش بیاید. بعد قبل از آن که سوار ماشین شود، بدون آن که لزومی داشته باشد به او گفت: «امروز از آن کارهای بدبد نمی کنیم.» او را به بستنی فروشی آمریکایی برد. در آن ساعت آنجا مملو از پدرانی بود که زیر بادبزن های بزرگ سقفی با فرزندان خود بستنی می خوردند. آمریکا ویکونیا یک بستنی بزرگ سفارش داد، از چند طعم مختلف در لیوانی بزرگ و چند رنگ. این بستنی را که بیشتر از بقیه به فروش می رفت خیلی دوست داشت، چون بخاری جادوبی از رویش بلند می شد. فلورنتینو آریثا برای خودش یک فنجان قهوه بدون شیر سفارش داد، بدون آن که حرفی بر زبان آورد، به دختر بچه نگاه می کرد که بستنی خود را با قاشقی دسته بلند می خورد که به سادگی تا انتهای لیوان فرو می رفت. بی آن که نگاهش را از روی او بردارد، گفت: «من به زودی ازدواج خواهم کرد.»
دخترک نگاهی مشکوک به او افکند. قاشق را در خلا نگاه داشته بود. ولی بعد به حال خود برگشت، لبخند زد و گفت: «داری دروغ می گویی، پیرمردها که ازدواج نمیکنند.»
بعداز ظهر در موقع نماز عصر، در زیر رگباری شدید دخترک را تا شبانه روزی همراهی کرد. البته بعد از آن که در پارک به تماشای خیمه شب بازی رفته بودند، بعد از آن که در دکه های کنار صخرهها ماهی خورده بودند، بعد از آن که در سیرکی که تازه به شهر آمده بود، حیوانات درنده را دیده بودند، بعد از آن که شیرینی های مختلف خریده بودند تا او با خودش به شبانه روزی ببرد و عاقبت بعد از آن که چندین و چند مرتبه سوار اتومبیل دور شهر چرخیده بودند تا دخترک بتواند به خود بقبولاند
دخترک نگاهی مشکوک به او افکند. قاشق را در خلا نگاه داشته بود. ولی بعد به حال خود برگشت، لبخند زد و گفت: «داری دروغ می گویی، پیرمردها که ازدواج نمیکنند.»
بعداز ظهر در موقع نماز عصر، در زیر رگباری شدید دخترک را تا شبانه روزی همراهی کرد. البته بعد از آن که در پارک به تماشای خیمه شب بازی رفته بودند، بعد از آن که در دکه های کنار صخرهها ماهی خورده بودند، بعد از آن که در سیرکی که تازه به شهر آمده بود، حیوانات درنده را دیده بودند، بعد از آن که شیرینی های مختلف خریده بودند تا او با خودش به شبانه روزی ببرد و عاقبت بعد از آن که چندین و چند مرتبه سوار اتومبیل دور شهر چرخیده بودند تا دخترک بتواند به خود بقبولاند